دیگر حوصله نوشتن ندارم، دیگر حوصله عکس هم ندارم... اصلا دیگر حوصله خودم را هم ندارم. آسمان گاه صاف و درخشان است، گاه میبارد و گاه میگذرد. ایستاده ام به نظاره... حوصله ام را باد با خود برد، حوصله ام را آفتاب خشکاند، حوصله ام را اشک و ناله ی باران بسر برد و برف بعد از انتظاری طولانی حوصله ام را با خود به خواب زمستانی برد...
روزم به انتظار شروع میشود. امید همراه هر شعاع خورشید بالا میاید و پخش میشود. هر شعاع در من و در اوج غروب میکند. امید با غروب آفتاب پشت ابرها، پشت کوهها و پشت هر لحظه منتظر میماند تا طلوع کند...
بعد از روزی طولانی و پرانتظار دراز میکشم، با نگاهی خالی از حوصله آینه را برانداز میکنم. بچه ها دیر آمدند؛ بچه ها پرنده هایی پرکشیده از لانه اند، بی قرار کوچی ابدی! بی حوصله شام آوردم و بی حوصله به رختخواب خزیدم حوصله ام در هر انتظاری خشکید و ثمر نداد!... چشمهایم را از آیینه میدزدم نمیخواهم چشمهایم با امیدی دوباره آشتی کند..