انفال

من چه دانستم که مادر شادی، رنج است، و زیر یک ناکامی هزار گنج است، من چه دانستم که زندگی در مردگی است و مراد همه در بی مرادی است. زندگی، زندگی دل است و مردگی مردگی نفس، تا در خود بنمیری بحق زنده نگردی. بمیر ای دوست اگر می زندگی خواهی. نیکو گفت آن جوانمرد که:

نکند عشق نفس زنده قبول       نکند باز موش مرده شکار

الهی! آنکس که زندگانی وی توئی او کی بمیرد؟! وانکس که شغل وی توئی شغل بسر کی برد؟ ای یافته و یافتنی نه جز از شناخت تو شادی، نه جز از یافت تو زندگانی، زنده بی تو مرده زندانی، و صحبت یافته باتو نه این جهانی نه آن جهانی.

کشف الااسرار و عده الاابرار

گاهي گمان نميکني ولي خوب ميشود

گاهي گمان نميکني ولي خوب ميشود
گاهي نميشود که نميشود که نميشود
گاهي بساط عيش خودش جور ميشود
گاهي دگر تهيه بدستور ميشود
گه جور ميشود خود آن بي مقدمه
گه با دو صد مقدمه ناجور ميشود
گاهي هزار دوره دعا بي اجابت است
گاهي نگفته قرعه به نام تو ميشود
گاهي گداي گدايي و بخت با تو يار نيست
گاهي تمام شهر گداي تو ميشود
گاهي براي خنده دلم تنگ ميشود
گاهي دلم تراشه اي از سنگ ميشود
گاهي تمام آبي اين آسمان ما
يکباره تيره گشته و بي رنگ ميشود
گاهي نفس به تيزي شمشير ميشود
از هرچه زندگيست دلت سير ميشود
گويي به خواب بود جواني مان گذشت
گاهي چه زود فرصتمان دير ميشود
کاري ندارم کجايي چه ميکني
بي عشق سر مکن که دلت پير ميشود

قیصر امین پور

الا یا الساقی

شه لب تشنگان می گفت زیر تیغ قاتلها 
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها 

به غیر از شاه مظلومان نبینی عاشقی صادق
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

سر شهزاده اکبر چون ز شمشیر ستم بشکافت 
ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها

بگو آماده شو زینب که بعد از ظهر عاشورا
جرس فریاد می دارد که بر بندید محملها 

نهان شد زیر خاکستر سر شاه شهید اما
نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفلها

چو شب شد ،غرق وحشت در بیابان کودکان گفتند:
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها ...

 شعری از حسامی محولاتی

تا یار که را خواهد و میلش به باشد!

 

تا صبح قضا سهل و سهیلش به که باشد

تا شام قدر رجعت و میلش به که باشد

در بزم وصالش همه کس طالب دیدار

تا یار که را خواهد و میلش به که باشد

 

جوشن کبیر

امشب بار دیگر جوشن تو را به تن میکنم و یکی یکی نامهای تو را میخوانم امشب برای دومین بار جوشنت را به تن میکنم امشب بار دیگر جوشن تو را به  تن میکنم و به جنگ کینه ها حسدها عقده ها و حسراتهای زندگی پر فراز و نشیب میروم جوشنی را به تن میکنم که بر تن رسولت کردی جوشنی که عطر وجود رسولت را همراه دارد میبویم و بر تن میکنم چگونه بر تن کرد چگونه تو را خواند چگونه تو را دید چگونه هم سخن تو شد خوشا بحالش که تو هم سخنش بودی.... ما در این دنیا وامانده گانیم در سرنوشتی نامعلوم میخوانیم تو را یا عماد من لا عماد له یا رفیق من لا رفیق له ... تا یار که را خواند و که در نظر آید...

باران

باران شدید میبارد شیشه های اتاق پراز خط هاییه که باران رویش میکشد خط ها و راههایی که معلوم نیست به کجا میانجامد شیشه ی پاک و تمیز اتاق پر از شیارهاییست که مسیر قطرات باران شده ... باران کور باران نادان شیارها را گرفته و میرود شیارها را نمیشناسد اما میرود راه را نمیشناسد اما میرود ...

گوشه ای اتاق نشسته ام و به باران خیره شدم گوشه ای خلوت و دور از صدای اهالی خانه و به مسیرها و راههای زندگیم نگاه میکنم که مثل رگباری بارید بارید بارید.... صدای پسرم از اتاق میاید صدایم میزند باید بروم و باران را با شیشه تنها بگذارم باید بروم و باران را با سرنوشتش تنها بگذارم خوشا به حال آسمان خوشا بحال ابرها کمی دلشان سبک شد ....

گذشته حال آینده

روزهای پایانی سال! و باز آغازی دوباره... اما چیزی به پایان نمیرسد تا آغازی دوباره باشد. زمان رشته ای پیوسته است رشته ای آغاز شده در گذشته و بپایان نرسیده در روزهای نیامده. اگرچه خیلیها اصرار دارند زمان فقط حال است و گذشته چون گدشته و آینده چون نیامده وجود ندارد و میگویند زمان حالی ست جاری ولی فکر کنم در هر حال اگر ما شدنی هستیم در زمان و بودن نیستیم باید جاری بودن زمان و تاثیرات اجتناب ناپذیرش را بپذیریم. اگرچه نمیخواهم در گذشته بمانم اما گذشته با من رشد کرد و بزرگ شد و هر بار که قامت کشیده روبرویم میایستد به خودم می گویم شاید هم راست میگویند گذشته ای نیست و فقط این حال است که با ماست... 

نمیفهمم چی میگم ... همیشه آخر سال پرت و پلا میگم ... بهار را دوست دارم اما همیشه چیزهایی که دوست دارم آمیخته با گذشته ای است که طمع زندگی را تغییر میدهد. روزهای پایانیست در توالی گذشته حال و آینده آغازمان پایان حالهای ماست خوایا این حال در کدام گذشته خواهد غلطید همچنان که گذشته های ما در حالات ما موج میزند...

باد

باد می آید و همه چیز را میبرد. آسمان تیره شهرم پاک پاک است از غبار خاطرات یک سال آسمان شهرم را باد با خود برده است. ابرهای سیاهی که میاندند و بی باری از سر ما میگذشتند، باد همه را باد خود برده است فقط کوهها هنوز ایستاده اند کوهها استوار هنوز مرا میپاییند باد هیچ لباسی را باقی نگذاشته با لباسهای باقی مانده ایستاده ام و دورها را نگاه میکنم شیشه های برق انداخته همسایه بیادم انداخت که باد ماهای زیادی را باخود برده فقط یک ماه مانده تا انرا هم باخود ببرد 

منتظرم تا وقتی قافله باد خواست اسفندارمز را با خود ببرد من نیز سوار کجاوه اش شوم شاید خاک دیار دیگر رستنگاه بهتری برای بذرهای خیال من باشد شاید...

انتظار

 

دیگر حوصله نوشتن ندارم، دیگر حوصله عکس هم ندارم... اصلا دیگر حوصله خودم را هم ندارم. آسمان گاه صاف و درخشان است، گاه میبارد و گاه میگذرد. ایستاده ام به نظاره... حوصله ام را باد با خود برد، حوصله ام را آفتاب خشکاند، حوصله ام را اشک و ناله ی باران بسر برد و برف بعد از انتظاری طولانی حوصله ام را با خود به خواب زمستانی برد...

روزم به انتظار شروع میشود. امید همراه هر شعاع خورشید بالا میاید و پخش میشود. هر شعاع در من و در اوج غروب میکند. امید با غروب آفتاب پشت ابرها، پشت کوهها و پشت هر لحظه منتظر میماند تا طلوع کند...

بعد از روزی طولانی و پرانتظار دراز میکشم،  با نگاهی خالی از حوصله آینه را برانداز میکنم. بچه ها دیر آمدند؛ بچه ها پرنده هایی پرکشیده از لانه اند، بی قرار کوچی ابدی!  بی حوصله شام آوردم و بی حوصله به رختخواب خزیدم حوصله ام در هر انتظاری خشکید و ثمر نداد!... چشمهایم را از آیینه میدزدم نمیخواهم چشمهایم با امیدی دوباره آشتی کند..

باران

در پنجره ام ستاره ای چشمک میزند. آسمان صاف و بی لک... پاییزی خشک بی نم اشکی از آسمان. اینجا ستاره ای می خواند اما پنجره ام بسته است. پنجره ی من بروی دنیای خشک و بی حاصلم بسته است ... پاییز در کوچه ها نمیدود پاییز خش خش نمیکند و هیچ عاشقی را ندیدم از شرشر باران سربریز چتری واحد برده باشند... التهاب و خشکی پوستم از پاییزی ست که نبارید اگرچه در پنجره ام ستاره ای با چشمکهایش اغوایم کند... دستهایم را بهم میمالم تا کمی نرم شود و زانوهایم را در بغل میگیرم زمین خشک و ترک خورده تنم باز هم منتظر میماند شاید ستاره ی پنجره نوید باران دارد شاید....