در پنجره ام ستاره ای چشمک میزند. آسمان صاف و بی لک... پاییزی خشک بی نم اشکی از آسمان. اینجا ستاره ای می خواند اما پنجره ام بسته است. پنجره ی من بروی دنیای خشک و بی حاصلم بسته است ... پاییز در کوچه ها نمیدود پاییز خش خش نمیکند و هیچ عاشقی را ندیدم از شرشر باران سربریز چتری واحد برده باشند... التهاب و خشکی پوستم از پاییزی ست که نبارید اگرچه در پنجره ام ستاره ای با چشمکهایش اغوایم کند... دستهایم را بهم میمالم تا کمی نرم شود و زانوهایم را در بغل میگیرم زمین خشک و ترک خورده تنم باز هم منتظر میماند شاید ستاره ی پنجره نوید باران دارد شاید....