باد
باد می آید و همه چیز را میبرد. آسمان تیره شهرم پاک پاک است از غبار خاطرات یک سال آسمان شهرم را باد با خود برده است. ابرهای سیاهی که میاندند و بی باری از سر ما میگذشتند، باد همه را باد خود برده است فقط کوهها هنوز ایستاده اند کوهها استوار هنوز مرا میپاییند باد هیچ لباسی را باقی نگذاشته با لباسهای باقی مانده ایستاده ام و دورها را نگاه میکنم شیشه های برق انداخته همسایه بیادم انداخت که باد ماهای زیادی را باخود برده فقط یک ماه مانده تا انرا هم باخود ببرد
منتظرم تا وقتی قافله باد خواست اسفندارمز را با خود ببرد من نیز سوار کجاوه اش شوم شاید خاک دیار دیگر رستنگاه بهتری برای بذرهای خیال من باشد شاید...
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۶ ساعت 16:11 توسط ف تائبی(نگار)
|