آیینه
تنها کسی که حقیقت رو میگه آینه است! اما من هر وقت در آینه نگاه میکنم خودم رو باور ندارم! آیا این حقیقتاً منم؟ مدتها خیره به تصویرم زل میزنم از میان چشمهایم عبور میکنم و سکوت و تاریکی پشت سرم رو میبینم. از میان لبهایم عبور میکنم و کلامهای ناگفته زیادی رو میبینم. نه! این من نیستم! این حقیقت من نیست! پس من کجا هستم؟ در کدام سرزمین باید خودم رو پیدا کنم ؟ بعضی ها میگند 40 سالگی سن کمال و پختگی است اما روح ناپایدار و سرگشته ی من حتی بعد از گذشتن از این وادی هم همچنان در التهابی ست که آرامشش رو پیدا نمیکنه! کتابهای های زیادی رو ورق میزنم با موضوعات متفاوت. و هر لحظه خودم رو در تصاویری که میبینم جستجو میکنم راههای زیادی هست که نرفتم اما من راهها را در رفتن دیگران تماشا میکنم... هوای اینجا سنگین است نمی تونم نفس بکشم سرزمین من گم شده سرزمین سرزمین تنهایی است نمیدانم شاید هر راهی هم که تجربه میکردم این سینه تنگ من امان نفس کشیدن به من نمیداد... به آدما نگاه میکنم خیابان شلوغه بعضی ها بستنی به دست گرفتند و می خندند و از هوای خنک پاییز لذت میبرند در مغازه ها در رفت و آمد هستند می خرند می پوشند می خورند. جوانها با دوستهاشون و خانواده ها با بچه هاشون همه در رفت و آمدند اغذیه فروشی رو نگاه میکنم پر از ازدحام آدمهاست که توی نوبت ایستادند پارک شلوغ رستوران شلوغ کافه ها شلوغ سینما شلوغ ....چیزی گلویم را گرفته نگاه سرگردانم رو به آینه میدوزم. تصویر من در کجای هستی نقش بسته؟ آسمان تنها آسمان منو آروم میکنه وقتی وسعت آبیش با تکه های ابر بالای سرم جایگاه نور افشانی خورشیده! آسمان با ابرهایی که میرقصند و همرا ه رقصشان درختها را هم به جنبش وا میدارند آسمان من کجاست؟ آینه به راست بگو آیا در سرزمین من آسمانی هست که سایه سار درخت وجودم باشد؟