همه چیز تغییر میکنه! شاید هم فکر میکنیم که همه چیز تغییر میکنه! بچه ها بزرگ میشند و احساساتشون مثل زمان بچیشون نیست اونا در بچه گی به دامنت آویزان هستند و در یزرگی فرار میکنند از دست نوازشت!  و فکر میکنند به پدر و مادر احتیاج ندارند و حتی چقدر این والدین وبال گردن هستند اما ... آره بچه ها اینطور فکر میکنند درست هم هست! نه اینکه نباشه یه وقتی درباره ی احوال آدمهای سرشناسی میخوندم که مورد علاقه ام بودند دقت کردم متوجه شدم بیشترشون در کودکی یتیم بودند! نکته ی جالبیه! اگه پدر و مادر آنچنان که باید هادی نباشند واقعا دست و پا گیر خواهند بود. اما خدارا چه دیدی شاید هم ما بی دست و پاییمونو رو به همدیگه حواله میدیم!

همه چیز تغیر کرد و زمان گذشت ... بچه ها فکر میکنند که بزرگ شدند فکر میکنند که والدین چیز دست و پا گیریه اما زمانی میرسه که اونا از پیش ما میرند آنوقت میفهمی که چقدر زمان رو از دست دادی چقدر وقت داشتی پیششون باشی و نبودی چقدر وقت داشتی دستشون رو بگیری و نگرفتی و چقدر وقت داشتی بگی دوستتون دارم و نگفتی ... 

زمان گذشت و همه چیز تغییر کرد ... به لحظاتی رسیدیم که شاید منتظرش بودیم اما حالا گذشته بیشتر از همیشه دنبالمون هست یوم الحسرت! میفهمش! شاید هنوز هم نمیفهمم! و حالا بچه ها بزرگ شدند و میگد نیا ما بزرگ شدیم! نگو ما بزرگ شدیم! سکوت میکنم و با نگاه بدرقه اش میکنم به قدش نگاه میکنم که از من بلندتر است و نگاهش که با افق من متفاوت است! ما هم افق نیستیم همچنان که هم تاریخ نیستیم من میرم تو می آیی... شاید بتوانیم در افقی دیگر همدیگر را ببینیم و هم نگاه شده باشیم زمانی که تو به پدر و مادری تبدیل شدی که این لحظات برایت قابل لمسه و دل آزرده مرا نگاه میکنی و میگویی می بینی مادر پسرم می گوید بدرقه ام نیا!