بدرقه
همه چیز تغیر کرد و زمان گذشت ... بچه ها فکر میکنند که بزرگ شدند فکر میکنند که والدین چیز دست و پا گیریه اما زمانی میرسه که اونا از پیش ما میرند آنوقت میفهمی که چقدر زمان رو از دست دادی چقدر وقت داشتی پیششون باشی و نبودی چقدر وقت داشتی دستشون رو بگیری و نگرفتی و چقدر وقت داشتی بگی دوستتون دارم و نگفتی ...
زمان گذشت و همه چیز تغییر کرد ... به لحظاتی رسیدیم که شاید منتظرش بودیم اما حالا گذشته بیشتر از همیشه دنبالمون هست یوم الحسرت! میفهمش! شاید هنوز هم نمیفهمم! و حالا بچه ها بزرگ شدند و میگد نیا ما بزرگ شدیم! نگو ما بزرگ شدیم! سکوت میکنم و با نگاه بدرقه اش میکنم به قدش نگاه میکنم که از من بلندتر است و نگاهش که با افق من متفاوت است! ما هم افق نیستیم همچنان که هم تاریخ نیستیم من میرم تو می آیی... شاید بتوانیم در افقی دیگر همدیگر را ببینیم و هم نگاه شده باشیم زمانی که تو به پدر و مادری تبدیل شدی که این لحظات برایت قابل لمسه و دل آزرده مرا نگاه میکنی و میگویی می بینی مادر پسرم می گوید بدرقه ام نیا!