گوشواره هایم به شکل گل بود ، گل پنج پر که در وسط آن یک نگین آبی بود . شاید هم قرمز، درست یادم نیست . وقتی پنج ساله بودم پدرم آنها را برایم خریده بود . آنروز وقتی از مدرسه دیر به خانه آمدم همه به یاد گوشواره هایم افتاده بودند و نگران شده بودند . " شاید به خاطر گوشواره هاش دزدیدنش ! " مادرم گریه میکرد و روی پاهایش میزد :" کاش اصلا گوشش نکرده بودم ...."  شاید اولین بار بود که به خاطر من گریه میکرد .

من بچۀ خیلی ساکتی بودم ،  آنقدر که گاهی دیده نمی شدم . برادر بزرگترم را همه بیشتر از من دوست داشتند . خوب درستش هم اینطور بود ، او پر سرو صدا تر بود ، پر خواسته تر و تازه بعد از دو تا بچه ای که مرده بودند ، آمده بود . مادرم دائم از دستش شکایت داشت و من دلم می خواست که کارهای بدش را جبران کنم ؛ آرام شیربخوردم ، آرام بخوابم ، آرام راه بروم و کمتر خواسته  داشته باشم . و آنوقت من کم کم ساکت تر و ساکت تر شدم و او شلوغ تر و شلوغ تر . و هر روز گریه اش بیشتر می شد چون چیزهای جدیدتری می خواست ، یک روز خرگوش می خواست ، یک روز مرغ و خروس می خواست ... یکشب که خیلی گریه کرده بود عمویم او را بغل کرد و به ایوان برد و آسمان پر ستاره را به او نشان داد : " ببین چقدر آسمون قشنگه ، ببین ستاره ها چقدر قشنگند ..." و او همانطور که گریه میکرد ، ستاره های آسمان را می خواست .

نمیدانم چه طور شد که برایم گوشواره خریدند .  شاید چون گوشهایم سوراخ بود ، برای اینکه گوشهایم کیپ نشود پدرم این گوشواره ها را برایم خرید . مادرم به پدرم گفته بود :" اگر گوشوارۀ طلا گوشش کنه دیگه گوشش کیپ نمیشه."  سال قبلش بود که یک روز یک خانم چاقی که از اقوام دورمان بود به خانه مان آمده بود . من توی حیاط بودم که صدای مادرم را از توی اتاق شنیدم که به معصومه خانم می گفت :" حالا که امروز اینجا هستید گوشهای زری را هم سوراخ کنید ." اولش خوشحال شدم که می خواهند گوشهایم را سوراخ کنند اما بعد نه !

معضومه خانم آمد گوشه ایوان نشست و مرا صدا زد مادرم داشت یک سوزن را نخ میکرد و پنبه و الکل را هم کنار دست ِ معصومه خانم گذاشت . من رفتم کنار معصومه خانم ، او اول کمی با من حرف زد ،بعد سرم راگذاشت روی زانوهایش و سوزن را که الکلی کرده بود توی گوشم فرو کرد . فریاد بلندی کشیدم و می خواستم فرار کنم که مامانم مرا گرفت تا گوش دیگرم را هم سوراخ کند . تا مدتها همان نخ توی گوشهایم بود تا اینکه این گوشواره ها را پدرم برایم خرید  . مادرم نخ را از گوشم باز کرد و گوشواره ها را گوشم کرد .

اما آنروز کسی مرا ندزدیده بود ، فقط همکلاسیم از من خواست که به خانه شان بروم و با هم مشقهایمان را بنویسیم . من هم قبول کردم .

خانۀ دوستم از خانۀ ما خیلی فاصله داشت . ما در خیابان اصلی ای دور از میدانی که در یکی از کوچه هایش مدرسه بود ، زندگی میکردیم و دوستم گفته بود که خانه شان  نزدیک مدرسه است . پدرم هر روز صبح من و برادرم را ترک موتور سوار میکرد و به مدرسه میبرد . اول برادرم می نشست و کمر پدرم را میگرفت و بعد من . پدرم خیلی دوست داشت ما تحصیل کرده باشیم و سری توی سرها در آوریم ، برای همین ما را خیلی زود به مدرسه گذاشت . من فقط پنج سال و نیمم بود که مدرسه رفتم . من و برادرم یک مدرسه می رفتیم . او دوم بود و من اول .آنوقتها مدرسه ها مختلط بود . روزهای اول  خیلی خجالت میکشیدم ، برای همین می رفتم سر کلاس برادرم و پیش او مینشستم . تا اینکه ناظم مدرسه صدایم زد و مرا به کلاس دیگری برد . زنگهای تفریح هم میرفتم پیشش ، اما او خوشش نمی آمد :" برو پیش دوستهای خودت " از اینکه با دختری دیده شود عارش می آمد . کم کم با بغل دستی ام دوست شدم و زنگهای تفریح توی حیاط با همدیگر تغذیه مان را می خوردیم ، بیسکویت و شیر ، کیک ، و گاهی هم پسته .

بیشتر وقتها پدرم دنبالمان می آمد ، گاهی هم که کاری داشت من با برادرم پیاده می آمدیم . اما آنروز من تنها بودم ، برادرم مریض بود و مدرسه نیامده بود . چند روز قبلش دوباره ویرش گرفته بود و جوجه اردک می خواست و مثل همیشه برایش خریده بودند . توی حیاط خانمان یک حوض کوچک با دالبرهای آبی بود که وسطش هم فواره داشت . برادرم حوض را پر آب کرده بود و فواره را هم باز کرده تا جوجه اردک بازی کند ، می خواست به جوجه اش شنا یاد بدهد . مامان از زیر زمین هی صداش میزد :" رضا لباسهاتو خیس نکنی ، سرما می خوریها ..." اما گوشش بدهکار نبود . تا اینکه تب کرد و افتاد توی خانه .

وقتی زنگ خورد ، دوستم که دید تنها هستم گفت بیا بریم خانۀ ما . منم رفتم ، نمیدونم چرا به مامان فکر نکردم و یا حتی به پدرم . خانۀ دوستم روسریم را برداشتم ، مادر دوستم گفت :" چه گوشواره های قشنگی " . یک دفعه دلم هری ریخت ، عمه ام  همش به مادرم غر میزد که " این گوشواره ها را گوش این دختر نکن ، کار دستت میده ها ." عمه ام با ما زندگی میکرد و حالا که من خانه نرفته بودم  حتماَ به مامانم خیلی غر خواهد زد  .

مشقهامون که تمام شد مادر دوستم میوه آورد و گفت :" مادرت میدونه که اینجایی ؟" سرم را به علامت نه تکان دادم . مادر دوستم نگاه خیره ای به من انداخت و گفت میوه رو بخور تا برسونمت خونتون . " دلم نمی خواست بروم اما گوشواره ها دلم را به شور انداخته بود .

از سر گوچه که پیچیدیم عمه ام و مامانم را دیدم که توی گوچه راه می رفتند . اول که دیدمشون خوشحال شدم اما ... چشمهای مامانم قرمز بود  و عمه ام هم دستهاش روی هم دیگه بود . ترسیدم بروم جلو . مامانم یک دفعه مرا دید و به طرفم دوید :" کجا بودی مادر ؟ " عمه ام موهایم را عقب زد :" گوشواره هات کو ؟" چه خوب شد که مادر دوستم همراهم بود . با مامان حرف زد و آنها هم از نگرانی در آمدند .

شب همه توی اتاق بزرگه جمع بودیم ، برادرم هنوز توی رختخوابش خوابیده بود . من کنارش نشسته بودم ، اما دیگر کسی دربارۀ او حرف نمیزد ، همه از نگرانیها و دلشوره هایشان دربارۀ من می گفتند .