چکیده

بروگل نقاش قرن شانزدهم شمال اروپاست. سالهای رشد او مصادف با زمانی ست که رنسانس در ایتالیا به پایان رسیده و منریسم در آن سرزمین رواج یافته است. او را بعنوان نقاش منظره ساز میشناسند اما انسان جزء لاینفک آثار اوست. او آنقدراز جشن و سرور روستاییان و مراسم کار و زندگی آنان تابلو کشید که مردم او را از جمله روستاییان می پنداشتندکه اشتباه فاحشی بود. انسان سوژه ی مورد علاقه اش بود، انسانی که در همه ی منظره های او حضور دارد.  انسان در نقاشیهای او جزیی از منظره است، نه آنقدر کوچک که از آن حذف شود و نه آنقدر مهم که منظره رنگ ببازد. این مقاله به دیدگاه انسانی او میپردازد، دیدگاهی که گاه با طنز آمیخته است. انسانهای بروگل در میان مذهب و بی مذهبی، بازیهای کودکانه و دنیای خشونت، شکمباره گی و غرور دست و پا میزنند، گاهی به دید انتقادی به او می نگرد و گاهی به او پند و اندرز می دهد. این مقاله بروگل را به عنوان نقاش انسانی نگاه میکند نه نقاش منظره ساز!

 

کلید واژه: منریسم، نقاشان شمال اروپا، منظره ساز

 

 

......

نتیجه گیری

روش بروگل در آثارش آمیخته ای از طنز است.کارل وان ماندر درباره ی اومی گوید:" در میان آثار او کمتر ممکن است اثری یافت شود که بیننده به حالت جدی در آن بنگرد و نخندد." او انسان را آمیخته ای از احساسات و آیینهایی می بیند که ناآگاه در آن گم شده است. آیینهای که با وجود سختی و فشارهایی که بر او حاکم است همچنان اجرا میگردد. رقصها، جشنها، و مراسم عروسی که در تابلوهایش میبینیم نشان دهنده ی برپا شدن این آداب و رسوم است. اگرچه او در نقاشیهایش (حتی آنهایی که به شدت تحت تاثیر بوس است) مردم را نصیحت میکند و آنها را از گناه باز میدارد. زمان بروگل زمانیست که انسان صبغه ی الهی خود را از دست داده است و به جایگاه خدایان نشسته است. در نقاشیهای او مسیح همچون آثار رنسانس در مرکز و تنها چهره ی حاکم بر تصویر نیست. چنانچه در نقاشیهای همان دوره عظمت و شکوه قدیسان و بازنمایی زمینی آنان نشانه از این دیدگاه می دهد.

با این وجود انسانیت در نزد او کم رنگ نشده است. تمام آثارش بازگویی سنتی ناپسند است که مردم را از آن باز میدارد. شهوت، شکمباره گی، کبر و غرور و اعتراضهایی که به اشغال کشور میشود در آثارش به چشم می خورد و این به نوعی ارائه مذهب است و نشان میدهد که برگل فردی بی مذهب نیست.  بروگل با دید هنرمندانه ی خویش مردان و زنان را نقد میکند. او در ترسیم طبیعت دهقانان و روستاییان نه تنها به خلق چهره ها، لباسها و حرکات و آداب که به شرح حال زندگی روزمره ی انسانها  و سرنوشت و تقدیر آنان نیز می پردازد.

اگرچه بروگل به عنوان نقاش منظره ساز معروف است اما انسان در آثار او نقش اصلی را برعهده دارد، که با تمام جزییات نقش میگیرد. گاه درحرکات اجتماعی و گاه بطور انفرادی. در آداب و رسومی که گویی از آن گزیری ندارد. او انسان را با همه ی دغدغه هایش فریاد میکند. تبعیضات مذهبی و کشتار بی امان در آن منطقه از نظر او دور نمانده بود و در آثارش یا بطور مشهود و یا بطور نمادین بیان میشد. انسان دور مانده از مسیح و از کلیسا برای شادمانی خود به دنبال لذت در جشنها و پایکوبیها میگردد، او در زیر این آسمان پر تبعیض به "بازیهای کودکانه" روی می آورد. حتی در نقاشی بابل که تاثیر رنسانس را در خود دارد به ناپداری دنیا و فرو ریختن آرزوهای او اشاره میکند.

انسانهای بروگل گرد و فاقد هر نوع زیبایی بصری و شخصیت خاصی است. گویی آنها تنها متعلق به عصر و زمان ما نیستند آنها انسانهای قرون وسطی هستند به واسطه ی نوع پوششان اما اگر دقیق تر نگاه کنیم درخواهیم یافت که آنها انسانهای بی زمان و بی مکان هستند. انسانی که عشق می ورزد، می خورد، می نوشد، می رقصد و در حتی گاهی کورکورانه در زندگی به پیش میرود.  

(خلاصه ای از مقاله ای که در این ترم ارائه دادم)