وقتی نمی بینی
وقتی نمی بینی دیگه نمی بینی وقتی نمی شنوی دیگه نمی شنوی وقتی نیستی دیگه نیستی ! نه اینکه از ناامیدی بگم نه اینکه از تلاش نکردن بگم نه! راه اینه حقیقت اینه دور نزن خودت رو نمیدونم گاهی اوقات یه حقایقی در بعضی از حالات تجلی میکنه که بیانش مشکله مثل سرنوشت یه روز داشتم به سرنوشت فکر میکردم با خودم گفتم خوب سرنوشتت رو اینجور نوشتن یعنی چی؟ بعد انگار یه فهمی بهم میگفت سرنوشت یعنی پدرت اینه مادرت اینه بچه ی چندم هستی چه جور درس خوندی کجا بزرگ شدی یهو که نمیشه آدم آدم بشه این سیر یعنی سرنوشت و بعد میگیم لعنت به این شانس!
وقتی میگم نم بینی یعنی همین دیدنت بیش از نیست بیشتر از این تمرین نداری چشمات بیشتر سو نداره تمرینش کم بوده حالا هی توی تاریکی دستت رو به دیوار بگیر برو! هی سرت رو بکوب به دیوار بگو بالاخره باز میشه نه اینکه نشه ولی ببین پشتت چی داری ببین پشتت هر چی بوده خراب کردی و حالا منتظر عنایتی نه اینکه عنایت نمیشه میشه اما خیلی گزینه هارو باید داشته باشی شاید گزینه ی ساده ای باشه اما باید داشته باشی! حالا هی بگو چرا؟ هی بگو پس کی ؟
وقتی نمی بینی نمیبینی دلشون به حالت نمی سوزه دل خودت هم که بسوزه افاقه نمیکنه ! اینجا یه دل پاک می خواد که پاکیش رو باید از خیلی سالهای پیش آماده میکردی حالا اگه دلت شکست عیب نداره ! میگذره . اینجا بهای آدما به دلاشونه هر چی شکسته تر خریدنی تر!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۱ ساعت 23:35 توسط ف تائبی(نگار)
|