باز روز شروع میشود اما امروز پاهایم یاری نمیکنند امروز حتی دستهایم بی حس است. نمی بینم نمی شنوم و زبانم خاموش خاموش است. انتها اینجاست! اتنهای کلام انتهای نگاه انتهای هر نوازشی!

 آسمان روشن است نمی بینم اما زمین هنوز زیر پایم محکم است. چراغها را که خاموش کنم چشمهایم را که ببندم و خیره به پنجره چشم بدوزم خواب خواهد آمد و با من همراه خواهد شد! رویاهایم آغاز میشوند آنوقت خواهم دید خواهم شنید و با تو هم کلام خواهم شد. شعری غریب بر صفحه ی من نوشته خواهد شد و موسیقی عشق نواخته میشود. میدانم تو آنوقت می آیی که هیچکس نیست هیچکس! نه چشم نه گوش نه کلام! حتی آنوقت که پای رفتنم و دست نوازشم خاموش شده باشد! پس غمگین نیستم و دلفسرده! فقط منتظر خاموشیم!