لحظه ای از هستی
روی تخت دراز میکشم رو به پنجره. نسیم پرده را بالا میبرد و تکه ای از آسمان لحظه ای پیداست و دوباره ناپیدا. رو به پنجره خوابیده ام آرام و نفسهایش را تماشا میکنم در هر نفسش آسمان را میبینم که آبی ست و بعد دوباره پرده که خاموش میشود. نوری ملایم بر روی تخت خزیده و آرامشی عمیق همه ی وجودم را میگیرد! در میان تمام مشکلات و غمها هر وقت به این نقطه می آیم و نفسهای پنجره را تماشا میکنم همه چیزها را فراموش میکنم و حس عمیق و آرامشی عظیم به سراغم می آید. به خودم میگویم زندگی حقیقی همین جاست! زندگی حقیقی در دویدن در تلاش در به ثمر رساندن فرزند(اگرچه نعمت بزرگیست) و در هزاران پیچ و خمی که خودمان را اسیر آن کردیم نیست. فکر میکنم زندگی در درک لحظات سکوته لحظاتی که مارا صدا میزنه و خیلی وقتها از کنارش عبور میکنیم و درکشان نمیکنیم. درک نور دیدن نور بازی نور و نوشیدن نور مستی حقیقی است.
روی تخت دراز میکشم و به آسمان نگاه میکنم و به نوری که بر من تابیده و بر دیواراتاق و بر قالی نشسته! لحظه ای از هستی را می نوشم!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 10:58 توسط ف تائبی(نگار)
|