آبباش را پر میکنم و برروی گلدانهای باغچه ی کوچکم میپاشم. غروب دم کرده ی تابستان برروی برگها نشسته آب میپاشم و گرمای غروب را میشورم. قطرات آب می غلطتند و  زمین میریزند. زمین خنک میشود و بوی نم و خیسی با دم غروب یکی میشود. دستهایم خسته میشود کمی آبپاش را زمین میگذارم و کنار گلهایم مینشینم. در کنار این گلها سبز میشوم و نگاهم بسوی آسمان میرود آفتاب و آسمان و کوههایی که از دور نگاهم میکنند سهم من است از این غروب تابستان...