پسرم همیشه حیوان خیلی دوست داشت و دلش میخواست توی خونه نگه داره اما من خیلی حیون توی خونه دوست نداشتم تا اینکه برای خاطر اون به نگه داشتم پرنده رضایت دادم بعد از انواع پرنده که میگرفت نوبت به طوطی رسید. دوتا طوطی سبز خیلی قشنگ گرفت که متاسفانه یکیشون زود مرد ومن هم خیلی غر زدم !!! و طوطی بعدی تنها موند. قفس طوطی رو چون کثیف میکرد توی آشپزخونه گذاشته بودم که قابل شستشو بود. میز کوچکی هم توی آشپزخانه بود که صبحها بچه ها مینسشتند و چیزی میخوردند و به مدرسه میرفتند. 

طوطی سبز ما صبحها دور قفسش می چرخید از سقف می اومد پایین واز پایین میرفت بالا من کلافه میشدم پشت به طوطی مینشستم تا نبینمش و دایم به پسرم غر میزد طفلک رو انداختی توی قفس اونم کلافه دور قفسش می چرخه . پسرم به من میخندید که مامان این عادتشه تازه اگه هم ولش کنیم پرواز بلد نیست اینا پرنده های قفسند! میدونستم که خودش هم توی دلش چی میگذره اما میخواست به روی خودش نیاره که ناراحته!

نمیخوام داستان طوطی رو بگم که آخرشم یه روز با پسرم آزادش کردیم میخوام بگم الان حالم مثل اون طوطیه ست که دور قفسش میچرخید و میچرخید ... وقتی عکس جوانهای سرزمینم رو میبینم وقتی داستان زندگی و زنده بودنشونو میشنوم از حقارت خودم خجالت میکشم و از قصه شون پر غرور میشم من کجا زندگی میکنم من چه سرزمینی دارم وقتی هفته جنگ میشه بیشر از همیشه تصاویر این عزیزها رو نشون میدند و بیشتر حکایت شهادتشون رو بیان میکنند. چند روز پیش مستندی درباره شهید باقری پخش کردند واقعا از این جوون دلاور شگفت زده شدم . وقتی هفته جنگ میشه دوباره میبینم که چطور وطنم زخمی شد و بدن مجروحش رو پاره پاره کردند همیشه این سرزمین  زیر چنگ و دندان بیگانه س و همیشه در حال مبارزه وقتی هفته جنگ میشه دلم میشکنه دلم میسوزه و باز امشب مثل طوطی سبزپوش امین دور حرم دلم میچرخم و میچرخم...