آسمون کم کم روشن میشه نوار باریکی از نور پشت کوه ها به انتظار نشسته کنار پنجره میرم و به تماشا می ایستم و به انتظار. به انتظار نوری که در من طلوع کنه و تاریکی درونم  رو به آسمانی آبی و پاک تبدیل کنه کنار پنجره می ایستم تا کمی از اضطراب و نگرانی های شب گذشته کم کنم از نگرامی پسر، دختر، و  آینده ای گه اونها به انتظارش هستند. زمان تکرار میشه جوانی من اگر گذشته جوانی دیگر در راه هست همراه با تپشهای عاشقی و نگرانی های آینده . هر زمان به شکلی زندگی اسیرمان کرده هر زمان به شکلی آینده تسخیرمان میکند. اینجا کنار این چشم انداز دل به آسمان میبندم و یاد پدرعزیزی میکنم که چطور با زندگی پر از تنش و بچه هایی با آرزوها و خواستهاشون چطور سر کرد!

طلوع رو دوست دارم وقتی آسمان سیاه و تاریک و نور کم کم بر شب خیمه میزنه با خودم میگم پس ممکنه! پس میشه شروع کرد! نگرانی رو فراموش کرد و دل به نور سپرد.

دلواپسیهامو به آسمان دادم تا همراه تاریکی شب به پشت کوه بیندازد تا همراه شوم روز را با آسمانی دیگر!