لحظه
خش خش... کفشهایم را روی زمین میکشم گاهی دوست دارم رها باشم و قدمهایم را بر زمین بکشم خش خش... دستهالم را بر درخت میکشم مکثی میکنم پوست زبر درخت را لمس میکنم دستهایم بر تنه ی درخت میماند... نگاهم به آسمان خیره میشود آبی آبی ست نگاه خیره ام مثل قدمهای کش آمده ام بر آسمان می ماند و مکث میکند صدای کلاغ می آید بر روی چمن نشسته قار قار میکند کلاغ دیگر از روی درخت جوابش را میدهد... گاهی دلم میخواهد لحظه ها بمانند بی عبور بی گذشت بی احساس آسمانی آبی تنه ی درختی خشک و صدای کلاغهایی که میخوانند کفشهایی سنگین که میخواهد بماند در لحظه خاموش و بی صدا...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۳ ساعت 23:53 توسط ف تائبی(نگار)
|