بادکنک قرمز
پسرک مو طلایی تند تند قدم برمیداشت و بادکنک قرمز پشت سرش می آمد همه جا همراهش بود وقتی به مدرسه میرفت پشت در کلاس منتظر پسرک می ماند... تا اینکه حسادت همکلاسی هاش باعث میشه بادکنک رو تنهایی جایی گیر بیارند و با سنگ بترکانند. در همین موقع هزاران بادکنک از هزاران جای مختلف بسوی پسرک میاند و اونو به آسمان میبرند.
این داستان فیلمی ست که یادم نیست چند سالم بود که نگاه میکردم و عاشقانه دنبال میکردم عشق پسرک به بادکنک و مرگ او و پرواز با بادکنکها برام آنقدر رویایی بود که این فیلم روایت گونه رو فراموش نکردم . امروز بطور اتفاقی که داشتم شبکه مستند رو نگاه میکردم یکهو پسرک رو دیدم که با بادکنک قرمزش راه میرفت اینقدر ذوق زده شدم که برای دخترم داستان فیلم رو تعریف کردم لبخندی زد و به کارش ادامه داد مستند بادکنک قرمز براش جذابیتی نداشت اما من بازهم با ولع به این داستان تکراری نگاه میکردم و همراه با مرگ بادکنک گریه میکردم .
مستند آلبرت دوموریس( اگه اسمش رو درست نوشته باشم) آنقدر برام زیباو دلنشین بود که باز هم اونو نگاه کردم و برای تنهایی پسرک دلم سوخت اگرچه بادکنکها تنها رهابش نکردند .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۳ ساعت 23:51 توسط ف تائبی(نگار)
|