آدمها توی هر مرحله از زندگیشون به کسی وابسته هستند. وقتی کوچک تریم به پدر و مادر وابسته ایم البته در مورد من که تا این سن و سال هم وابسته پدرم بودم تا وقتی که از پیش ما رفت. بعد از پدر و مادر به خواهر و برادر دل میبندی اما خوب صفای پدر رو هیچکس نداره. و حالا بعد از سالها دلم به بچه ها خوشه و وای به روزی که احساس کنی اونا هم باید برند. اما تنهایی وقتی میاد روح رو بدجوری درگیر میکنه. وجود رو میخوره و از پا میندازه. با وجودی که هیچوقت بیکار نمیمونم اما بازم صداش رو میشنوم ... اما امشب پسرم بعد از دو ماه دوری میاد. هر بار که زنگ میزنه میگه مامان خیلی دلم برات تنگ شده دلم ضعف میره خوبه یکی هنوز دلش برای من تنگ میشه! هر وقت زیادی اظهار محبت میکنه بهش میگم باز چی میخوای؟ انوقت یاد خودم می افتم وقتی که به پدرم ابراز محبت میکردیم میخندید و میگفت خودم رو دوست دارید یا پولهامو؟ اما عجیبه حتی در اون لحظه دلم میخواست به پدرم ثابت کنم که خودش رو خیلی دوست دارم شاید الان کنار من باشه ... و ببینه که دارم به یاد اون مینویسم همیشه کارهای منو دوست داشت نقاشی هامو نوشته هامو ... نه آدما تنها نیستند حتی اگه پیش هم نباشیم خاطره هامون تو قلبمونه! خاطره ای که خاطره نیست زندگیه چون خورشید بیخود هر روز نمیره و بیاد در هر رفتنش اثری از رد پاش باقی میزاره اون اثر اسمش خاطره س پدر جای پای تو همیشه با منه!