حوصله ام تنگ است

حوصله ام چون خیالی راه گم کرده

                     بیراه میرود

                     تنگ و بی حوصله

رد میشود حوصله ام

از دورترین خیال

از نزدیک ترین آرزو

از آب 

از آفتاب

حوصله ام از سوز زمستان رد میشود

به بهار نمیرسد

تنگنای حوصله ام 

غایب است از حضور من

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم اسفند 1393ساعت 21:36 توسط ف تائبی(نگار) |

خش خش... کفشهایم را روی زمین میکشم گاهی دوست دارم رها باشم و قدمهایم را بر زمین بکشم خش خش... دستهالم را بر درخت میکشم مکثی میکنم پوست زبر درخت را لمس میکنم دستهایم بر تنه ی درخت میماند... نگاهم به آسمان خیره میشود آبی آبی ست نگاه خیره ام مثل قدمهای کش آمده ام بر آسمان می ماند و مکث میکند صدای کلاغ می آید بر روی چمن نشسته  قار قار میکند کلاغ دیگر از روی درخت جوابش را میدهد... گاهی دلم میخواهد لحظه ها بمانند بی عبور بی گذشت بی احساس آسمانی آبی تنه ی درختی خشک و صدای کلاغهایی که میخوانند کفشهایی سنگین که میخواهد بماند در لحظه  خاموش و بی صدا...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم بهمن 1393ساعت 23:53 توسط ف تائبی(نگار) |

سر خاک شد و نقش خيال تو نرفت

خون گشت دل و شوق وصال تو نرفت

هر چند ز هجران تو زنگار گرفت

ز آينه دل عکس جمال تو نرفت

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم بهمن 1393ساعت 20:58 توسط ف تائبی(نگار) |

پسرک مو طلایی تند تند قدم برمیداشت و بادکنک قرمز پشت سرش می آمد همه جا همراهش بود وقتی به مدرسه میرفت  پشت در کلاس منتظر پسرک می ماند... تا اینکه حسادت همکلاسی هاش باعث میشه بادکنک رو تنهایی جایی گیر بیارند و با سنگ بترکانند. در همین موقع هزاران بادکنک از هزاران جای مختلف بسوی پسرک میاند و اونو به آسمان میبرند.

این داستان فیلمی ست که یادم نیست چند سالم بود که نگاه میکردم و عاشقانه دنبال میکردم عشق پسرک به بادکنک و مرگ او و پرواز با بادکنکها برام آنقدر رویایی بود که این فیلم روایت گونه رو فراموش نکردم . امروز بطور اتفاقی که داشتم شبکه مستند رو نگاه میکردم یکهو پسرک  رو دیدم که با بادکنک قرمزش راه میرفت اینقدر ذوق زده شدم که برای دخترم داستان فیلم رو تعریف کردم لبخندی زد و به کارش ادامه داد مستند بادکنک قرمز براش جذابیتی نداشت اما من بازهم با ولع به این داستان تکراری نگاه میکردم و همراه با مرگ بادکنک گریه میکردم .

مستند آلبرت دوموریس( اگه اسمش رو درست نوشته باشم) آنقدر برام زیباو دلنشین بود که باز هم اونو نگاه کردم و برای تنهایی پسرک دلم سوخت اگرچه بادکنکها تنها رهابش نکردند .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم بهمن 1393ساعت 23:51 توسط ف تائبی(نگار) |

وقتی درگیر مشکلی هستی که از تحمل خارجه مرگ رو بهترین راه نجات میدونی و آرزوی زودتر اومدنش رو داری درحالیکه اصلا نمیدونی درد چیه و مرگ کدومه! و یه وقت یه روز مرگ واقعی میاد و درد واقعی فشارت میده و تو فریاد میزنی از درد و میگی خدا ... تازه میفهمی مرگ چیه و درد کدومه! البته بازم نمیفهمیم چون اینهایی را که مینویسم دیدم و نفهمیدم جز قسمت مرگ  را. شاید این قسمت رو کمی بفهمم چرا که مربوط به پدر عزیزم میشه ولی نه! انگار هر مرگی رنگ خودشو داره رنگ سیاه مرگ پدرم با رنگ مرگ دیگری فرق داره. گفتم تازه میفهمی مرگ  و درد را که بازم مال تو نیست باز هم مرگ و درد دیگریست چرا که تو با مرگت میری و با دردت خاموش میشی اما الان من هنوز هستم و مینویسم ... اما درد و مرگ با دیگری دست و پنحه نرم میکنه .

و تو فراموش میکنی که وقتی در اوح ناراحتی آرزوی مرگ کردی  آیا تحمل خواهی کرد رنجی را که در راه هست...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم دی 1393ساعت 23:11 توسط ف تائبی(نگار) |

بیشتر از مادرش میگوید، اگرچه خیلی کم بیادش می آورد. تنها خاطره ای که در ذهن دارد تصویری از زنی  ست که کنار تنور نانوایی مشغول پختن نان است و او را در حالی که گریه میگرده به آغوش کشیده و شیر داده و قربان صدقه اش رفته است، وای ننه الهی قربونت شم!  این خاطره آخرین و شاید اولین تصویری ست که از مادر در ذهن دارد اما جالا با هفتاد و اندی سن هنوز آنرا حکایت میکند و اشک میریزد ... پدر بعد از مادر چند سالی زنده بود گرچه چنان که باید از بچه های یتیم بی مادر مراقبت نمیکند او هم سه سال بعد چهره در خاک میکشد. 

روزی که پدر میمیرد را به یاد دارد اما هیچکس مزار پدر را به او و تنها برادرش نشان نمیدهد. و حالا بعد ار سالها دلش تنگ مزار مادر است و اینکه چرا هیچکس به آنها مزار پدر و مادر را نشان نداد. دردِ بی نشانی ! 

درد مرگ پدر در دلم هنوز تازه است اما گمان میکردم شاید زمان آنرا تسکین بدهد اما حال میفهمم که این زخم همیشه تازه خواهد بود ... وقتی مردی مسن اشک میریزد و از خوابی که دیده میگوید که زنی با لباس نانواها را دیدم ، آمد و مرا بوسید و میگفت چرا نشناختمش تا بیشتر نگاهش میکردم ، برایم مسلم میشود که مرگ پایان نیست! البته دردی که او در سینه دارد عمیق تر است چرا که رشته های وابسته گی کودکی رشته های محکم تری ست و یتیمی و بی کسی دردی است که هر کسی قادر به درکش نیست مگر صاحب درد! اما آنچه مرا واداشت تا دست به قلم شوم عشق بود و لطافت مهری که در دل پیرمردی هفتاد ساله هنوز در جوش و خروش بود عشق مادری که تصویر روشنی از او در ذهن ندارد و درد بی نشانی او. تا برای لحظاتی سر بر سنگ قبرش بگذارد و با او درد دل کتد ... 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم دی 1393ساعت 0:48 توسط ف تائبی(نگار) |

همیشه فاصله هست از ما تا خودمان. همیشه فاصله هست. وقتی جوانی فاصله ی آرزوها تا واقعیتی که در آن زندگی میکنی آزارت میدهد فاصله بین رویاها و حقیقتی که در آن نفس میکشی. زمان که میگذرد باز هم فاصله هست ولی شکل فاصله عوض میشود اما وقتی باز هم زمان میگذرد فاصله ات با خودت زیاد میشود این فاصله ی آزار دهنده ایست. من چه شکلی هستم کجا هستم برای چه هستم .... اما اینها دیگه مهم نیست جریان واقعیت سریعتر و قوی تر از خواست توست و همراه فاصله ها میروی میروی تا روزی دوباره جلوی آینه بایستی  و رنگ فاصله ها را که بر موهایت نشسته ببینی ... فاصله من تا خودم دره ی عمیقی ست که گاه از نگاه کردن به آن میترسم...

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم دی 1393ساعت 23:11 توسط ف تائبی(نگار) |

بلندتر بودن و بالا رفتن. خداوند از ما میخواد که بالا رو نگاه کنیم و بالا برویم ما ز بالاییم و بالا میرویم  بالا رفتن یعنی دور شدن از خودت از خانواده ات از تعلقاتت ... بالا رفتن یعنی افق نگاهت را بالاتر ببری جلوتر را دیدن وسیع تر دیدن اشراف کامل به جوانب چون خدا ! خدا میخواد ما بالا بیایم تا شبیه اون بشیم بی غم بی غصه بی رنج بی خواسته و آرزو و در کمال آرامش... این معنی بالا رفتنه و فاصله گرفتن. 

این چند روز که فاصله م تا خونه و شهرم بیشتر شده توی این خلوت با خودم فکر میکنم رنجی که میبریم از جهلی ست که به آن دچاریم جهلی که از شدت نزدیکی به خواسته هامون بوجود آمده جهلی که در ما نیست با ماست! کافیه کمی ازش دور بشیم آنوقت می بینمش. مثل وقتی که از کوه بالا میری این تجربه را داشتم بارها بالای کوه که رسیدم احساس سبکی کردم انگار رنجهایی که با من بوده پایین کوه جا میمونه و این حقیقت خودته که بالا میره  حالا یکبار دیگه احساس میکنم فاصله ی من از خودم حقیقت را آشکارتر کرده.

گاهی این فاصله گرفتن از خود با بعد مکان همراهه و در خلوت بالا رفتن را حس میکنی و گاهی دوری انفسیه . بایداز نفست فاصله بگیری از فکرت از دلمشغولیت از دوندگیت و این میسر نیست مگر یه خواست خداوند. و سخت ترین کار فاصله گرفتن از نفسه! نفسی که با تو نفس میکشه و با تو زندگی میکنه و به قول خودش حق آب و گل داره اما این سرزمین تنها از آن خداونده این اقلیم اقلیم وجوده نه اقلیم خواست و جنگ و ستیز. از هستی دور شو تا به اقلیم وجود راه بیابی از رابطه ها و تعلقاتی که تو به آنها نچسبیدی آنها به تو چسبیده اند.... آنوقت احساس میکنی سینه ات وسیع شده نگاهت فقط روبرویت را نمیبیند قدت بلندتر شده و بالاخره ارتفاع گرفتی از خودت از افکارت از آرزوهایت از اطرافیانت و از نفست!

ما ز بالاییم و بالا میرویم!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393ساعت 10:8 توسط ف تائبی(نگار) |

روبروی فلق مینشینم به انتظار ...آسمان هنوز سیاه است، هنوز سایه ی ماه پیداست  .چشم به انتظار طلوعم، شاید نوز دلم را روشن کند! آسمان نفس میکشد صدای نفسهایش را میشنوم شکم آسمان گاه یالا میاید و آهی فرو میبردش. کلاغی قار قار میکند. فلق کمی رو میکشاید انگار آه آسمان کارساز شد! فلق کمی سزخ میشود و بعد زرد.  سرخی بالا میرود تا حا برای زردی باز شود زردی بالا میرود، فلق زرد و سرخ است انتظار سرخ گون شرمزده از زردی  کم کم بالا میاید سفیدی جای زردی را میگیرد. جایی برای رنگ نیست!

سفیدی بالا میاید تا آسمان آبی شود‍! 

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم آذر 1393ساعت 0:2 توسط ف تائبی(نگار) |

خزان جور اگر بسترد ز شاخت برگ
شكیب می كن و ستوار چون درخت بمان! 

مگر چو برگ فروزی به باغ شعله ی رنگ 
مگر چو بید كنی گیسوان شاخ، افشان

+ نوشته شده در دوشنبه سوم آذر 1393ساعت 20:48 توسط ف تائبی(نگار) |

مطالب قدیمی‌تر