ساعتی بیرون شو از ساعت، دلا

تا ز چونی وارهی و از چرا

ساعت از بی ساعتی آگاه نیست

زانکه آنسو جز تحیر راه نیست

چون ز ساعت، ساعتی بیرون شدی

چون نماند، محرم بی چون شدی

لامکانی که در آن نور خداست

ماضی و مستقبل و حالش کجاست

ماضی و مستقبلش "نسبت" به توست

هر دو یک چیزند پنداری که دوست

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام دی ۱۳۹۴ساعت 23:4 توسط ف تائبی(نگار) |

از کران تا به کران لشگر خصم است ولی

از ازل تا به ابد فرصت درویشانست

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم دی ۱۳۹۴ساعت 23:30 توسط ف تائبی(نگار) |

بچه که بودیم عمو صدایش کردیم و این عادتمان شد که شوهر عمه را عمو صدا کنیم. این گوشه نشسته ام و گذشته هر بار مرا با رشته ای سرگرم میکند. گوشه ی اتاق هی رشته های فکرم را میبافم. وباز رشته را میشکافم وهر بار رشته ای جدید سر باز میکنه! بیرون برف میبارد دانه های برف بی صدا نیستند گاهی به پنجره میخورند و با ناله ای کنار پنجره باقی میمانند. این اولین برف تهران است البته اولین برفی که اینجا نشسته! پسرم میگوید اونجا چندمین برف است نگاهش میکنم پسر سرمایی من در شهر سردسیر با برف چه میکند! نگاهم را میخواند و سربسرم میگذارد نگران نباش... نگران نیستم حالا که توی اتاقش نشسته ام هنوز گرمای بودنش راحس میکنم ... زندگی را دوست ندارم .... دیگر زندگی را دوست ندارم تنهایی مثل مرگ میماند امشب عمو روی تخت خوابیده بود و بسختی نفس میکشید دلم گرفت حالم بد شد سرم به دوران افتاد زود نشستم تا کسی متوجه نشود سرمای بدی ست دستهایم یخ میکند  گاهی ها میکنم اما گرم نمیشود انگشتهای پایم سر شده آیا برای پسرم دستکش گذاشتم؟ بوتهای زمستانش سوراخ نباشد ؟! عمو را صدا میزنم و با ترس نگاهش میکنم صورتش از درد بهم پیچیده کناره های لبش پایین افتاده گاهی که دل تنگم کناره های لبم مثل عمو میشود چشمهایش را باز نمیکند بزور غذایش را میدهند و دهانش را پاک میکنند و دوباره روی تخت میافتد.... پسرم میگوید نگران نباش پایان ترم است زود می آیم اما حالا فکر میکنم باید بگویم زودتر بیا...

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۴ساعت 23:57 توسط ف تائبی(نگار) |

قرار بود زود خرید کند و بیاید. منتظر دخترم باران را تماشا میکردم. بارون از روی شیشه تندتند پایین می اومد برف پاکن به جمع کردن بارون نمیرسید سرمو به شیشه تکیه دادم و ادمهایی که تند رد میشدند را نگاه میکردم گاهی با چتر و گاهی بی چتر . زیر سایه بون مغازه ی اغذیه فروشی جوانی ایستاده بود و با موبالیش بلند بلند حرف میزد و نرفتنشو توجیه میکرد وقتی تلفنش تموم شد با جوانی که منتظرش بود خنده ای کردند و دستی پشت هم زدند و رفتند. بارون بازم تندتر شد. آسمان برقی زد و روشن شد و به فاصله ای هم غرشی کرد. زنی با پسرش وارد اغذیه فروشی شد و ساندوچی برای پسرک خرید وقتی بیرون می اومدند انگار پسر کوچک معشوقش را در بغل گرفته بود! یاد بچگی پسرم افتادم! دخترم دیر کرد قرار بود زود برگردد برف پاک کنها تندتر میدویدند آقایی چترش را جوری گرفته بود تا زن و بچه اش خیس نشوند و تند تند رد میشد اما خانم چشمهایش پشت ویترینها میدویدو دیرتر قدم برمیداشت! بارون از شیشه ی ماشین سر میخورد  انگار از صورت من رد میشد خواستم صورتم را پاک کنم اما خشک بود ... 

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان ۱۳۹۴ساعت 17:51 توسط ف تائبی(نگار) |

... شخصیت بیرونی(ago) صرفا جلوه ای ظاهری از زندگی افراد است؛ اگر فردی واجد حیاتی درونی نیز باشد، حقیقت شخصیت او را آنجا باید جستجو کرد، با این حال اگر فرد واجد این حیات درونی نباشد، موضوع متفاوت است و میتوان او را از آن حیث که موجودی طبیعی و تک بعدی شده است، تحلیل تاریخی، اجتماعی و روانی کرد. هانری کربن بارها در آثار خود تاکید میکند که درجه ی فهم و ادراک هر کس متناسب است با مرتبه ی وجودی وی و با عوالمی معنوی که در درون او حیات و حضور دارند.

اسلام در سرزمین ایران

ترجمه دکتر کوهکن

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۴ساعت 23:43 توسط ف تائبی(نگار) |

 ما درباره احساساتمون حرفی نمیزنیم تنها از دور رفتن یکدیگر را تماشا میکنیم ما از دلتنگیهامان از غمهای پنهانی و کدورتهایی که در دل داریم حرفی نمیزنیم فقط دستی تکان میدهیم. ما با هم میوه میخوریم غذا میخوریم و گاهی بخرید میرویم اما نمیدانم در کنار چه کسی قدم میزنیم درباره چه حرف میزنیم و به چه کسی نگاه میکنیم ... و چه چیزی ذهن دیگری را مشغول کرده است. لقمه های غذا را فرو میدهیم و هر کدام در ذهنمان چیزی را جستجو میکنیم که دیگری از آن بی خبر است. تنها چشمهایمان گاهی حرفی پنهانی میزنند تنها چشمهایمان آن هم اگر با زبان دل آشنا باشند... همدیگر را در آغوش میگیریم و میبوسیم اما باز هم عشقمان در سینه پنهان میماند دوست داریم برای هم کاری کنیم اما اردتمان آنچنان که باید دیده نمیشود ... وباز از دور نگاهی میکنیم شاید رطوبت نگاه هم را ببینیم ...

ما با همیم ولی بی همیم...

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان ۱۳۹۴ساعت 8:59 توسط ف تائبی(نگار) |

حتی اینجا هم پاییز است. گاهی اوقات فکر میکنم میشود از پاییز جدا شد دور شد و به جایی رفت که دیگر فکر پاییز هم نباشه اما حالا که اینجا هستم باز هم پاییز نمی زده و بارون همراهت حتی تا نانوایی می آید. صف نانوایی بلند و طویل بود اما حرفی نزدم و ایستادم اینجا همه ترکی صحبت میکنند و گاهی خطاب به من هم چیزی میگویند و میخندند من نمیفهمم فقط لبخند میزنم و نگاهشان میکنم همیشه از تماشای آدمها لذت میبرم لباسهاشان نگاهشان و رفتارشان گویا خود خودشان است.

پاییز تبریز چیزی از پاییز تهران کم ندارد اینجا هم باید در صف نانوایی ایستاد  و زیر باران تنهایی شکل ایرها و قطره های باران را دنبال کرد. لیوان چای داغ را میریزم اما پسرم عجله دارد، مامان دیرم شد بخدا ولم کن ! با لیوان چای بدرقه اش میکنم و در خانه را میبندم.

هر جا باشی پاییز می آید نه بدلخواه من یاتو پاییز با ماست در ماست پاییز فصلی از فصلهای زندگیست!

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان ۱۳۹۴ساعت 9:35 توسط ف تائبی(نگار) |

گاهی اوقات فکر میکنم میخندیم گاهی اوقات فکر میکنم ما هم شادیم اما وقتی برمیکردم و به عکسهای باقی مانده از لحظات باصطلاح شاد نگاهی میاندازم میبینم لبخندمون تنها کشیدکی لبهاست و کنار هم بودنمان فقط حضور پیدا کردن در مراسمی ست. وقتی زمان به پایان میرسه دیگه جشن و سروری نیست وقتی از مکان مورد نظر خارج میشی دیگه حرمتی نیست . ما برای عکسهای یادگاری زندگی میکنیم ما برای خاطره های پوشالی زندگی میکنیم . لبخندهایی که تموم میشه و بغضهای که باقی میماند و خلوتی برای نوشتن اینها همه نشان از خارج شدن انسانها از حقیقتشون میده حقیقتی که نمیدونیم چجوری بدست میاد. 

یکبار دیگه برمیکردم و به لبخندهای عزیزانم نگاه میکنم کشیدگی گونه هاشون که نشانی ست از لبخند هنوز باقیست ایکاش زمان هم هنوز همانجا بود و هنوز کنار هم لبخند میزدیم.

+ نوشته شده در جمعه دهم مهر ۱۳۹۴ساعت 9:34 توسط ف تائبی(نگار) |

پسرم همیشه حیوان خیلی دوست داشت و دلش میخواست توی خونه نگه داره اما من خیلی حیون توی خونه دوست نداشتم تا اینکه برای خاطر اون به نگه داشتم پرنده رضایت دادم بعد از انواع پرنده که میگرفت نوبت به طوطی رسید. دوتا طوطی سبز خیلی قشنگ گرفت که متاسفانه یکیشون زود مرد ومن هم خیلی غر زدم !!! و طوطی بعدی تنها موند. قفس طوطی رو چون کثیف میکرد توی آشپزخونه گذاشته بودم که قابل شستشو بود. میز کوچکی هم توی آشپزخانه بود که صبحها بچه ها مینسشتند و چیزی میخوردند و به مدرسه میرفتند. 

طوطی سبز ما صبحها دور قفسش می چرخید از سقف می اومد پایین واز پایین میرفت بالا من کلافه میشدم پشت به طوطی مینشستم تا نبینمش و دایم به پسرم غر میزد طفلک رو انداختی توی قفس اونم کلافه دور قفسش می چرخه . پسرم به من میخندید که مامان این عادتشه تازه اگه هم ولش کنیم پرواز بلد نیست اینا پرنده های قفسند! میدونستم که خودش هم توی دلش چی میگذره اما میخواست به روی خودش نیاره که ناراحته!

نمیخوام داستان طوطی رو بگم که آخرشم یه روز با پسرم آزادش کردیم میخوام بگم الان حالم مثل اون طوطیه ست که دور قفسش میچرخید و میچرخید ... وقتی عکس جوانهای سرزمینم رو میبینم وقتی داستان زندگی و زنده بودنشونو میشنوم از حقارت خودم خجالت میکشم و از قصه شون پر غرور میشم من کجا زندگی میکنم من چه سرزمینی دارم وقتی هفته جنگ میشه بیشر از همیشه تصاویر این عزیزها رو نشون میدند و بیشتر حکایت شهادتشون رو بیان میکنند. چند روز پیش مستندی درباره شهید باقری پخش کردند واقعا از این جوون دلاور شگفت زده شدم . وقتی هفته جنگ میشه دوباره میبینم که چطور وطنم زخمی شد و بدن مجروحش رو پاره پاره کردند همیشه این سرزمین  زیر چنگ و دندان بیگانه س و همیشه در حال مبارزه وقتی هفته جنگ میشه دلم میشکنه دلم میسوزه و باز امشب مثل طوطی سبزپوش امین دور حرم دلم میچرخم و میچرخم...

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر ۱۳۹۴ساعت 0:1 توسط ف تائبی(نگار) |

از پنجره که نگاهم به بیرون افتاد آسمون آبی رو دیدم باکبوتری سفید که پشتک میزد! لحظه ای دست از کار گشیدم و به بیرون زل زدم کبوتر چند پشتک دیگه زد و کم کم پایین اومد دیدن این پرواز کمی دلمو باز کرد انگار خودم به اوج رفتم و فرود آمدم . چند روز پیش دم غروب با کلاغها همراه بودم و امروز با کبوترها زندگی میان سیاهی و سفیدی در رفت و آمده .

گاهی پرنده های آسمانم سیاه میپوشند وقتی همراه هموطنم در گرمای منا نفسم میگیرد کبوترهایم کوچ میکنند وقتی خاطراتم از زیارت تصویر جان کندن همسفرهایم میشود کبوترهایم سیاه میپوشند . میخواستم از آسمان آبی بگم و پاییز طلایی اما ندایی مرا تا صحرای عرفات برد پرنده های آسمانم امروز سیاه پوشیدند!

+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر ۱۳۹۴ساعت 23:13 توسط ف تائبی(نگار) |

مطالب قدیمی‌تر