باز هم فراموش کردم!
هر بار می گویم دیگر تکرار نمی شود
اما باز فراموش میکنم!
فراموش میکنم
هوایت را
نگاهت را
حتی لمس کوچکی از لبخندت را
هر بار که فراموشت میکنم
بیادت می آورم!
همراه فراموشی دلهره ای درهم میفشاردم
با فراموشی میایی
با فراموشی به یادت می آورم
و همراه هر دلهره
مرا می جویی!
از هم دوریم
انکار نکن!
این سکوت گواه روشنی است
ازهم دوریم
درهای اتاق را ببین
بسته اند!
باریکه ای نور از زیر در بیرون می آید
من چون نور
به زور خلوت تو را آلوده ام
این حضور نیست
این غصب لحظاتی از دلتنگی است
از هم دوریم
انکار نکن
دست من تنها کاغذها را لمس میکند
و اعدادی را
که موعد قرضهایم را نشان میدهد
دست من خالی ست
با لبهای بسته از کنار هم میگذریم
میدانم میخواهی شادم کنی
اما دلتنگم
از دوری خورشید
از دوری کوه ابر باد...
و از دوری زمینی که مرا در آغوش بگیرد
امشب دوری را
که تمام داراییم است به تو تقدیم میکنم!
و بعد آن لحظه نیکو آن لحظه ی مقلب شدن قلبها از پیش ما میگذره و میبینیم که سال نو شد لحظه نو شد تقویم ورق خورد ... اما ما هنوز اینجاییم هنوز در تلاش در عبور کردن از تمام چیزهایی که میخواهیم از آن عبور کنیم اما هر بار پایمان به آن میخورد و باز من اینجام ... همانجایی که سالهای قبل به امید نشسته بودم ....
دوست ندارم اصلا بهار زیبا رو با حرفهای سردم سیاهش کنم من زیبایی بهار را میستایم عاشق زیبایی هستم اما فقط خواستم حسم رو از عبور لحظاتی بگم که ما را در تکاپو میاندازه و بعد که در تنهایی کنار تلویزیون نشستی میبینی که باز هم انتظار تو را به لحظات خوش دیگری دعوت میکنه! باز هم تو خودت هستی با خودت آن هیاهو آن جمعی که در روزهای اول تو را به خودش مشغول میکرد به پایان رسید و باز ما خودمان هستیم با دنیایی که برای خودمان ساخته ایم کاش دنیایمان موقتی و گذرا نباشه و کاش بهار دیر در ما بپاید!
اگر سعادت میخواهی واحد باش
آرام و قرار میسر گردد چنانچه تا ابد به هیچ غم مبتلا نگردد و در دو جهان آسودگی حاصل شود چه آسودگی در عدم است!
در عدم افکندم آخر خویش را وارهاندم جان پرتشویش را
هی رخ میپوشانی
به زیر ابر
اما در پیدایی نمی بینمت
از شدت حضور!
هی پنهان میشوی
به زیر سیاهی
اما باز در پیداییت جز سیاهی نمیبینم!
نوری یا ظلمت!؟
در آشکاری و پنهانی حاضری بی من
ولی این فضای تهی میان چرخ است
که باعث چرخش آن می شود
از گل کوزه ای میسازیم
این خالی درون کوزه است که آب را درون خود جا میدهد
از چوب خانه ای بنا میکنیم
این فضای خالی درون خانه است که برای زیستن سودمند است
مشغول هستی ایم
در حلیکه این نیستی است که بکار ما می آید.
با این حال برای حل کردن آنچه سخت است چیز دیگری یارای مقابله با آب را ندارد
نرمی بر سختی غلبه دارد و لطافت بر خشونت
همه این را میدانند ولی کمتر کسی به آن عمل میکند
انسان نرم و لطیف زاده میشود و به هنگام مرگ خشک و سخت است
گیاهان هنگامی که سر از خاک بیرون می آورند نرم و انعطاف پذیرند و به هنگام مرگ خشک و شکننده
پس هر که سخت و خشک است مرگش نزدیک است
و هرکه نرم و انعطاف پذیر سرشار از زندگی است
آرام زندگی کن!
هرگز با طبیعت یا همجنسان خود ستیز نکن و گزند را با مهربانی تلافی کن!
لائوتسه
از وجود
منها کن مرا از جمع
منها کن مرا حتی از خویش
جمع میشوم در منها با تنهایی
با خودم
جمع میشوم در منها با شعر با غزل
جمع می شوم با نور با حضور
منها کن مرا زود
از هستی از وجود
اینجا انجمن حکمت و فلسفه هست. راست میگند که هر چیزی شبیه آنچیزی میشه که با آن مانوسه. اینجا هم از بس نام حق و یار ذکر شده و آنقدر بر زبان آدمهایی که به اینجا میاند ذکر جاریه این مکان هم سرشاز از نورانیته. گاهی اوقات که استاد سر کلاس داره حرف میزنه به فضای داخل کلاس خیره میشم انگار نوری انرژی در فضا موج میزنه که توجه منو به خودش جلب میکنه. اینها عکسهایی از این محل پر از انرژی و نور است جایی که هروقت وارد آن میشم احساس آرامشی عجیب به من دست میده!
چندروز پیش که کاری پیش آمده بود رفتم در خونشون و در زدم. در که نه زنگ آپارتمانشون رو فشار دادم گاهی اوقات که با دخترم تنها هستیم توی خونه همیشه صدای زنگ همسایه را که میزنند میشنویم و همیشه میگیم چه ساختمانهایی که همه صدای در و مهمانهای همدیگر را میشنوند. الغرض چند بار زنگ زدم بار سوم بود یا چهارم که صدای خانم را شنیدم که از ته خونه داد میزد که زنگ میزنند چرا درو باز نمی کنی؟ و کمی بعد صدای نزدیکی که انگار کمی از من دور بود گفت زنگ نمیزنند!... من پشت در خندم گرفته بود حالا که فهمیدم حاج آقا و حاج خانم خونه هستند با اصرار بیشتری زنگ زدم اینبار خانم با عصبانیت فریاد کشید مگه کر هستی نمیبینی در میزنند درو باز کن ! و باز پیرمرد عصبانی جواب داد اگه زنگ میزدند که صفحه اش روشن میشد! نگو آقاهه همان جا توی هال نشسته و فکر میکنه خانومه زنگ ورودی پایین رو میگه و نگاهش به مونیتور آیفون بوده!
با خودم گفتم یه بار دیگه زنگ میزنم اگه باز کرد که هیچی اگه نکردند میرم با ترس و لرز یه بار دیگه زنگ رو فشار دادم که فریاد خانمومه بلند شد که چرا بلند نمیشی درو باز کنی و آقاهه هم با غیظ گفت زنگ نمی زنند حالا باز میکنم تا ببینی ... و در و با ناراحتی تمام و خشم باز کرد ... من جلوش ایستاده بودم و یک دفعه اخمهای گره کرده اش باز شد و منو به اسم سلام کرد .
بالاخره در باز شد! مهم این بود ! ... با وجود اینکه پیرمرد منکر در زدن میشد و گوشهای سنگینش نمشنید در باز شد و اصرار من پیرمرد را از جایش بلند کرد.
همین! ... فقط میخواستم بگم باید با سماجت در زد با امید در زد با ناامیدی در زد هرجور هست باید در زد ... بالاخره در باز خواهد شد! اگر خدا بخواهد...