سرمایه ی عالم درمی بیش نبود سردفتر هستی عدمی بیش نبود با همنفسی گر نفسی دستم داد زان نیز چه گویم که دمی بیش نبود عطارنیشابوری
+ نوشته شده در شنبه یکم آذر 1393ساعت 20:23 توسط ف تائبی(نگار) |

درخت زندگی موضوع تحقیقی ست که این روزها درگیرش هستم برای همین زیاد فرصت نوستن ندارم ایشالله بعد از تمام شدن این پایان نامه کوفتی شاید دوباره شروع به توشتن کردم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393ساعت 20:34 توسط ف تائبی(نگار) |

برکه ای خردم 

نشسته به زیر آسمان

بگرید میگریم 

بدرخشد آبی و بی لک درخشانم چون آینه

سنگی بر من پرتاب شود میلرزم بر خویش از بی کسی 

برکه ای خردم

چشم دوخته بر آسمان 

نه راه گریزی ست نه بر من بیافزاید کس

رویایم دریاست 

عکسش به آسمان پیداست 

اگر بیشتر ببارد امروز 

شاید جاری شوم در رویا!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393ساعت 11:25 توسط ف تائبی(نگار) |

دلم نگرفته اما آسمان از ابرهای سفید و خاکستری پر شده. دلم نگرفته اما بادی که پرده را به این سو و آن سو میبرد بوی باران میدهد . دلم نگرفته اما برقهایی که هر لحظه سیاهی را میشکافد و روشن میکند این دل تاریک را به لحظه ی موعود نزدیک می کند...

 پنجره با شذت باز می شود و صدای بارانی که انگار رگبار زود گذریست شنیده می شود کنار پنجره می روم و دلم را به باران میدهم و بوی باران را با تمام وجود لمس میکنم قطره های باران از لبه بالکن میپرند و جلو تر می آیند و گاهی به صورتم میخورند دستم را بر تن خیس  زمین میکشم و گلهایم را نگاه میکنم که زیر باران شادی میکنند و نگاهم به آسمان است که تا کی خواهد شست این دلتنگی بی امان غروب جمعه را ...

دلم نگرفته بود اما آسمان را گشایشی ست و  پیش او دل ما دریچه ایست تاریک و تنگ همراه انتظاری بی پایان..

+ نوشته شده در جمعه یازدهم مهر 1393ساعت 23:44 توسط ف تائبی(نگار) |

در جستن جام جم جهان پیمودم             روزی ننشستم و شبی نغنودم

ز استاد چو وصف جام جم پرسیدم        آن جام جهان نمای جم، من بودم

                                                                        باباافضل کاشانی

+ نوشته شده در شنبه پنجم مهر 1393ساعت 21:49 توسط ف تائبی(نگار) |

از ما گذشت نیک وبد اما تو روزگار              فکری به حال خویش کن این روزگار نیست!

                                                                                          عماد خراسانی

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393ساعت 21:50 توسط ف تائبی(نگار) |

کوچه پس کوچه های تبریز منو یاد دیار پدریم انداخت یادمه وقتی کوچک بودم تابستانها زیاد به گلپایگان میرفتیم اونجا که بودیم از حونه پدریم به حونه حاله م زیاد میرفنم و برمیگشتم ظهرهای گرم و ساکتش هنوز برام زنده ست حالا بعد از سالها این کوچه ها منو به یاد خاطرات کودکیم میندازه. سادگی و سکوت اینجا رو خیلی دوست دارم.  خاکهای لباسمو میتکونم و از پله ها بالا میرم هوا گرمه و اناق پر از آفناب شده پرده رو باز میکنم دوردست کوههای بنفش و خاکستری پیداست آرامشی عجیب احساس میکنم از هیاهوی شهر خستم ار دود صدای بوق ترافیک و رفت و آمد پر عجله و با شناب هر روز.  گوشه ای از اتاق مینشینم تلویریون خراب است و هیچ سرگرمی نیست لابلای کاغذ پاره های پسرم جزوه ای درباره بناهای باستانی پیدا میکنم و مشغول خواندن میشوم . گرچه اینجا کمی بی نظم است اما چاره ای جز تبعیت از بی نظمی نیست بی تفاوت به شلوغی خوته مشقول حواندن میشم . صدای پسرم بلند میشود که گرسنه است.

امروز اینجا و فردا جای دیگر. خاطرات ما آدما هر روز به شکلی باقی میمونه شاید ما مجموعه ای از خاطراتی هستیم که از کودکی تا به امروز کشیده شدیم و هر لحظه مان رد پایی از گذشته است  ردپایی گاه شیرین و گاه تلخ ...

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم شهریور 1393ساعت 22:27 توسط ف تائبی(نگار) |

 

گر رنگِ رخت بباد بر داده شود             باد از طرب رنگِ رخت  باده شود

ور تو بمثل بکوه  بر بوسه دهی           کوه از لب ِ تو عقیق و بیجاده شود

                                                          عین القضات همدانی

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مرداد 1393ساعت 19:7 توسط ف تائبی(نگار) |

غروب خورشید را میبرد غروب آفتاب را میبرد غروب نور را میبرد غروب آسمان را میبرد با غروب پرتده ها میحوابند صدای شب سنگین است و هوای شب دم کرده غروب آغاز است آغاز تاریکی و شروع آواز سیرسیرکها ...

غروب پشت پنجره نیست غروب اینجاست روی دستهای من روی پلکهایم و روی پرده ی تاریکی که یر گیسوانم کشیده ام  غروب با ماست نه پشت کوهها...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 20:24 توسط ف تائبی(نگار) |

در را که باز کردم  تصویر پدر در قاب عکس تگاهم را پر کرد . با تسبیحی که به کنار قاب آویزان بود. در را پشت سرم بستم و کلید برق را زدم گرچه هنوز آفتاب بود اما خونه تاریک تاریک بود دنبال مادر گشتم اما خانه خاموش  بود. مادر همیشه روی صندلی سفیدش ته اتاق نشسته بود و مشغول نماز خواندن بود صدای پچ پچ ذکرش را میشنیدیم تا ما از راه میرسیدیم میگفت سلام مامان و حالا خانه ساکت و آرام بود بی پدر و بی مادر! جایی که روزی از صدا و ازدحام یک خانواده پر بود و همهمه و سروصدایشان همه را کلافه میکرد امروز بی سرو صدا و خاموش حضور غریبه ای را تماشا میکنه! 

میدانم مادر به زودی مرخص خواهد شد و باز در این خانه صدایش خواهد پیچید اما این سکوت سنگین نبود پدر را پر رنگ تر میکند و بیشتر از همیشه بیاد ما میاورد که مرگ همین نزدیکی ست!

اتفاق ناگهانی و بیماری مادر تکانمان داد و ما را که در دنیای غم و غصه های خود فرو رفته بودیم خارج کرد. گاهی اوقات آدما کور میشوند هیچی را نمی بینند. رفاه و آسایشی که اطرافمان هست و امنیتی که در آن داریم زندگی میکنیم و بعد دائم غر میزنیم وقتی این غرغرها بالا میگیرد ناگهان اتفاقی می افتد درست مثل فوت پدر. احساس میکنم زمان هم مثل ما آدما صبر دارد وقتی لبریز میشود قیامت رخ میدهد روز که پدر بی جان در خانه خوابیده بود قیامت را دیدم و حالا باز این اتفاق افتاد.

اتفاق اگرچه اسمش اتفاق است اما قابل پیش بینی است فقط کافی است کمی دقت کنی کمی اطرافت را ببینی اون لحظه ای که داری غر میزنی ببین چه چیز بهتری اطرافت هست که نمیبینی ! شاید خرافات باشه اما فکر کنم حتی مرگ را میشود عقب راند با قدر شناس بودن به حیات! خداوند حیات را موهبتی میداند از جانب خود این موهبت تا زمانی که در دستهای ما به حمد باشد می تپد و هنگاهی که با نگاهی بی قدر به آن نگاه کنیم از لابلای دستهای ما سر می خورد و به زمین می افتد. و باز نزدیک بود یکبار دیگر موهبتی از دستهای ما سر بخورد و به زمین بیافتد!

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم تیر 1393ساعت 11:32 توسط ف تائبی(نگار) |

مطالب قدیمی‌تر