از ما گذشت نیک وبد اما تو روزگار فکری به حال خویش کن این روزگار نیست!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393ساعت 21:50 توسط ف تائبی(نگار) |

کوچه پس کوچه های تبریز منو یاد دیار پدریم انداخت یادمه وقتی کوچک بودم تابستانها زیاد به گلپایگان میرفتیم اونجا که بودیم از حونه پدریم به حونه حاله م زیاد میرفنم و برمیگشتم ظهرهای گرم و ساکتش هنوز برام زنده ست حالا بعد از سالها این کوچه ها منو به یاد خاطرات کودکیم میندازه. سادگی و سکوت اینجا رو خیلی دوست دارم.  خاکهای لباسمو میتکونم و از پله ها بالا میرم هوا گرمه و اناق پر از آفناب شده پرده رو باز میکنم دوردست کوههای بنفش و خاکستری پیداست آرامشی عجیب احساس میکنم از هیاهوی شهر خستم ار دود صدای بوق ترافیک و رفت و آمد پر عجله و با شناب هر روز.  گوشه ای از اتاق مینشینم تلویریون خراب است و هیچ سرگرمی نیست لابلای کاغذ پاره های پسرم جزوه ای درباره بناهای باستانی پیدا میکنم و مشغول خواندن میشوم . گرچه اینجا کمی بی نظم است اما چاره ای جز تبعیت از بی نظمی نیست بی تفاوت به شلوغی خوته مشقول حواندن میشم . صدای پسرم بلند میشود که گرسنه است.

امروز اینجا و فردا جای دیگر. خاطرات ما آدما هر روز به شکلی باقی میمونه شاید ما مجموعه ای از خاطراتی هستیم که از کودکی تا به امروز کشیده شدیم و هر لحظه مان رد پایی از گذشته است  ردپایی گاه شیرین و گاه تلخ ...

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم شهریور 1393ساعت 22:27 توسط ف تائبی(نگار) |

 

گر رنگِ رخت بباد بر داده شود             باد از طرب رنگِ رخت  باده شود

ور تو بمثل بکوه  بر بوسه دهی           کوه از لب ِ تو عقیق و بیجاده شود

                                                          عین القضات همدانی

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مرداد 1393ساعت 19:7 توسط ف تائبی(نگار) |

غروب خورشید را میبرد غروب آفتاب را میبرد غروب نور را میبرد غروب آسمان را میبرد با غروب پرتده ها میحوابند صدای شب سنگین است و هوای شب دم کرده غروب آغاز است آغاز تاریکی و شروع آواز سیرسیرکها ...

غروب پشت پنجره نیست غروب اینجاست روی دستهای من روی پلکهایم و روی پرده ی تاریکی که یر گیسوانم کشیده ام  غروب با ماست نه پشت کوهها...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 20:24 توسط ف تائبی(نگار) |

در را که باز کردم  تصویر پدر در قاب عکس تگاهم را پر کرد . با تسبیحی که به کنار قاب آویزان بود. در را پشت سرم بستم و کلید برق را زدم گرچه هنوز آفتاب بود اما خونه تاریک تاریک بود دنبال مادر گشتم اما خانه خاموش  بود. مادر همیشه روی صندلی سفیدش ته اتاق نشسته بود و مشغول نماز خواندن بود صدای پچ پچ ذکرش را میشنیدیم تا ما از راه میرسیدیم میگفت سلام مامان و حالا خانه ساکت و آرام بود بی پدر و بی مادر! جایی که روزی از صدا و ازدحام یک خانواده پر بود و همهمه و سروصدایشان همه را کلافه میکرد امروز بی سرو صدا و خاموش حضور غریبه ای را تماشا میکنه! 

میدانم مادر به زودی مرخص خواهد شد و باز در این خانه صدایش خواهد پیچید اما این سکوت سنگین نبود پدر را پر رنگ تر میکند و بیشتر از همیشه بیاد ما میاورد که مرگ همین نزدیکی ست!

اتفاق ناگهانی و بیماری مادر تکانمان داد و ما را که در دنیای غم و غصه های خود فرو رفته بودیم خارج کرد. گاهی اوقات آدما کور میشوند هیچی را نمی بینند. رفاه و آسایشی که اطرافمان هست و امنیتی که در آن داریم زندگی میکنیم و بعد دائم غر میزنیم وقتی این غرغرها بالا میگیرد ناگهان اتفاقی می افتد درست مثل فوت پدر. احساس میکنم زمان هم مثل ما آدما صبر دارد وقتی لبریز میشود قیامت رخ میدهد روز که پدر بی جان در خانه خوابیده بود قیامت را دیدم و حالا باز این اتفاق افتاد.

اتفاق اگرچه اسمش اتفاق است اما قابل پیش بینی است فقط کافی است کمی دقت کنی کمی اطرافت را ببینی اون لحظه ای که داری غر میزنی ببین چه چیز بهتری اطرافت هست که نمیبینی ! شاید خرافات باشه اما فکر کنم حتی مرگ را میشود عقب راند با قدر شناس بودن به حیات! خداوند حیات را موهبتی میداند از جانب خود این موهبت تا زمانی که در دستهای ما به حمد باشد می تپد و هنگاهی که با نگاهی بی قدر به آن نگاه کنیم از لابلای دستهای ما سر می خورد و به زمین می افتد. و باز نزدیک بود یکبار دیگر موهبتی از دستهای ما سر بخورد و به زمین بیافتد!

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم تیر 1393ساعت 11:32 توسط ف تائبی(نگار) |

درازای پیاده رو را عبور میکنم. از کنار مغازه ها میگذرم از کنار بقالی و یا بعبارتی سوپری از کنار نانوایی از کنار تعمیراتی و حتی از کنار قصابی عبور میکنم هرزگاهی نگاهی به داخل میاندازم. بوی خوش نان مجذوبم میکنه اما الان وقت خرید نان نیست . میگذرم  از کنار هر مغازه ای خاطره ای کوچک مرا غلغلک میدهد همیشه در عبور از هر پیاده رویی خاطراتم را حمل میکنم همراه بچه هایی که الان بزرگ شدند دست در دستهایشان عبور میکنم بازهم به ترانه ی کودکیشان قدم میزنم اما نه .... پشت سرم کودکی ست و پیش رویم جوانی اگرچه دخترم بارها و بارها یادآور شده که باید موهایت را رنگ کنی اما من مسرانه جوانی بچه هایم را میبینم و از پیاده رو عبور میکنم .... باد و یا نسیم بهار خش خش برگها را مترنم میکند گاه به آسمان پاک وشسته از باران دیشب نگاه میکنم و گاه به درختانی در خروش بهاری... میگذرم از میان بوهایی که مخصوص هر مکانی ست مثل بوی عطاری من عاشق بوی عطاری هستم اما دخترم از چیزهای سنتی و قدیمی خوشش نمآید بوی عطاری برای من خاطره ای نداره مگر چارگلی که هنگام بچگی مادر برایم دم میکرد. هیچکدام از بچه ها دوس نداشتند اما من هم بوی اونو دوست داشتم وهم طعمش را و هنوز به یاد دارم. هنوز گاهی به یاد آنروزها درست میکنم اما طعم کودکی در پشت سر جا مانده است.... میگذرم و صدای های ماشینها و آدمها و بچه هایی که از کنارم میگذرند مرا بخود نمیآورد و در دنیای آمیخته ای از گذشته و حال عبور میکنم درازای پیاده رو به اتمام میرسد و خیابانی شلوغ و پر ترافیک رشته ی سیال ذهنم را پاره میکند از خیابان که عبور میکنم سوار ماشینی میشوم تا مرا سریع و تند از پیاده رو گذشته ام عبور دهد و من مثل همیشه عبور میکنم و میگذرم اما نمیدانم کجا خواهم رفت و کی پیاده خواهم شد و کجاست مقصدی که همیشه بدنبالش سرگردانم! سوار میشوم و دیگر پیاذه نیستم تند میروم نه آهسته اما ذهن ترانه سرایم هنوز به همان آهنگی برایم مینوازد که دلش میخواهد باد در موهایم میپیچد آهنگ من با ترانه ی رادیو بهم میپیچد خیابانها و کوچه ها تند تند از پیشم فرار میکنند و دیواری رنگی از گذشته و حال و اینده برایم ترسیم میکند روبروی دیوار رنگی  و بهم پیچیده از ذهنی مغشوش عبور میکنم تا زمانی که همه ی حجابها از میان برود و نه تو  مانی و نه من!

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم خرداد 1393ساعت 10:19 توسط ف تائبی(نگار) |

در را پشت سرم میبندم و رو به پنجره مینشینم رو به آسمانی نه خیلی آبی و نه خیلی روشن! درست مثل آسمانم درونم! تکه هایی از ابر میروند و می آیند گاه روشن میشوم و گاه تاریک. در گوشه ای تاریک از اتاق نشسته ام و سکوت خانه را گوش میکنم سکوتی که گاه با صدای ساختمان سازی مجاور شکسته میشود. 

در را پشت سرم بسته ام و روبریم آسمان است گاهی به ابرها نگاهی میاندازم و گاهی کتابی که در دست دارم نگاهم میکند! بازیگوشی ذهن آرامم نمی گذارد دست فروشی می گذرد و باقالی هایش را به فروش میگذارد، دست فروش دیگر آهن پاره و لوازم دست دوم را مطالبه میکند و قناری خوش لحجه چهچه اش را در این میان قطع نمی کند! 

در را پشت سرم بستم اما روبرویم دنیای دیگری است! بابستن یک در، در دیگری برویمان باز میشود باز و باز پی در پی درهای دیگر! و هر لحظه که فکر میکنی همه چیز پایان یافته آغاز دیگری رخ می نماید و موجی دیگر آغاز میکند هستی را! 

پشت به در و رو به آسمان می نشینم و رصد میکنم آفتاب را و ابر را و سایه و روشنی دیگر را!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1393ساعت 11:15 توسط ف تائبی(نگار) |

سرد نیست اما خنکی هوا رو پوستم میشینه. گاهی تنهایی زیباست! وقتی از ازدحام آدما و از توفعهای درونت فرار میکنی و به خلوت پناه میبری میبینی تنهایی زیباست! میدونم گاهی هم همین تنهایی ستگیتی میکنه و احساس خفگی بهت دست میده میدونم اما امشب دلم میخواد در مدحش بگم تا ذم! امشب فرار کردم از خودم و دنیایی که سنگینی میکنه روی دوشم. امشب شاته هایم را بالا انداختم تا لحظاتی بی بار سنگین همیشگی حزکت کنم...  بی تکلف نشستن و به چیزی فکر نکردن نگران فردا و دغدغه ی آینده را نداشتن و خیلی خیلی جیزهایی که هست و نمیشه گفت ... 

و نسیمی خنک تنم را نوازش میکنه . شب هرزگاهی پرده ی دلم را میلرزاتد و ستاره ای از لابلای پنچره سرک میکشد!


+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اردیبهشت 1393ساعت 23:53 توسط ف تائبی(نگار) |

غایت گل شکفتنه! غایت مادر بزرگ کردن فرزنده و غایت خداوند آفرینش! وقتی گل شگفت منتظر نبود کسی براش کف بزنه! باید گل میداد! ذاتش شگفتنه! منتظر تگاه من نبود، منتظر نوازش من نبود، به کمال رسید به اوج رسید شگفت و بعد کم کم به فرود رفت و مرد! 

تشکر از مادر یا پدر مثل تشکر کردن از گلیه که گل داده باشه! این تشکر از مادر نیست این تشکر از خوده! خداوند به خودش احسنت گفت نیازی به سپاس بنده نداره! سپاس من در حد او نبست! اما بنده با سپاسش رشد میکنه بزرگ میشه، میفهمه، درک میکنه! این ارزش سپاسگزاریه! این غایت سپاسه! 

اما من نفهمیدم و دل تنگ شدم ! دل تنگ از تداشنت گلی، دلتنگ از نداشتن هدیه ای! راست میگه دخترم من اخلاق بدی دارم آدم متوقعی هستم! اما اگر روزی مادر شد باز به خودش همین رو خواهد گفت! دوباره برمبگردم به گذشته به روزهایی که پدر بود آیا ما چنان بودیم که پدر دوست داشت؟ گمان نمیکنم! ما سراپا توقع بودبم گاهی پدرم خنده خنده میگفت شما منو نمیخواهید پولامو دوست دارید! دلتنگ میشدیم از جرفش اما راست میگفت! امروز میبینم که فرزند رفاه میخواد آسایش میخواد و اگر اینها فراهم باشه و اگر کاری نداشته باشه و اگر امتحان نداشته باشه و اگر راهش دور نباشه تشکری خواهد کرد! 

اشتباه نشه فرزندان من! من مادر بدی نیستم! فقط احساسم را از گذشته تا آینده نوشتم اگز توانسنی هم مادر باشی و هم فرزند شاید بتونی به درک دو جایگاه برسی! اگر تونستی هم خالق باشی و هم مخلوق آنوقت میتونی به کمال برسی!

+ نوشته شده در دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت 10:44 توسط ف تائبی(نگار) |

در دهلیز تنگ و تاریک ذهن سرگردانم 

کلام در من جاری میشود

همراه هر کلمه روشن میشوم 

کلام نور است!

با نور از دهلیر عبور میکنم!

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم فروردین 1393ساعت 23:51 توسط ف تائبی(نگار) |

مطالب قدیمی‌تر