بادی نیست
مینشینم لب حوض
گردش ماهیها
روشنی من گل آب
پاکی خوشه ی زیست
گاه که آسمانش ابریست
نرم نرم
بی صدا
چکه چکه می بارد
می شوید
مرگ باران ست
گاه که فرو میریزد
برخاک
طراوتی
برمیخیزد از دلها
مرگ بارانی ست
زلال و پاک
گاه که میشوید آسمان را
پس از باران
مرگ باران ست
می درخشدخورشید پس از آن
می خندد شعاع نورش
بر دل ما
مرگ فرودآمد بر خاک
بالا برده ما را
تو را
و
پدر را
و قرمز
می دیدی
و نمی دیدی
صورتت گرم بود و دستها و پاهایت سفید و زیبا
میخواهم مثل یک نقاشی
تورا تصویر کنم بر دیوار ذهنم تا ابد
تصویر زنده ی بیداری که
برنمی خاست
چشمهای بازی که نمی دید
و دستهای گرمی که نوازش نمی کرد
و پاهایی که عزم رفتن داشت !
می خواهم تصویرت جاودان بماند پدر !
بر صورتت خم شدم
سلامی دادم و بوسه ای
تو
مثل همیشه قوی آرمیده بودی
و تن زیبایت
محکم و بلند سرتاسر تخت را پوشانده بود
و سینه ات بی نفس بالا و پایین میرفت
تصویر تو همیشه با من است پدر
آنگاه که آه کشیدی
و پر کشیدی !
بهمن 90 ربیع الاول
جزء 7 از تو مهدی
جزء 8 از تو خواهر
ختمی برای پدر
- پدر پشت شیشه خوابیده
ما این طرف بیدار
شاید واژگون باشد دیدار!
ختمی از قران
سی جزء
سی پرنده ی سرگردان
سی بال شکسته
سی به انتظار نشسته
- از پشت شیشه کمی می بینم تورا
کمی از دستهایت
کمی از پاهایت
کمی از صورتت
شاید همیشه تورا کم دیده ایم
شاید هیچگاه تمام قد نظاره ات نکرده ایم
با تمام چشم
با تمام صورت
آنگونه که خداوند ما را به سوی خود می خواند
وجه های ما سوی دیگر بود . . .
فاصله مان شیشه ای بود
پدر
شیشه ای شفاف
ما تورا می دیدیم
و تو ما را
همیشه فاصله بود پدر
چه شیشه ای چه سنگی
فاصله دلهای ما بود پدر
از ما تا تو
- نتوانستیم ختم کنیم قران را
نتوانستیم
تو زودتر ختم کردی زمان را !
تو زودتر رفتی پدر !
کوشا چند خطی روی کاغذ کشید و دوباره مادرش را صدا زد .
- مامان بیا دیگه ، گفتی میای ...
مادر توی آشپزخانه بود و داشت ظرفها را می شست . صدای آب همه ی آشپزخانه را پر کرده بود.
- پس چرا جواب نمیدی.... مامان؟
مادر نگاهی به کوشا انداخت و کفت : چرا داد میزنی مامان ؟ مگه نمی بینی کار دارم ؟ الان تموم میشه و می یام .
- خودت گفتی میای نقاشی بکشیم . بیا دیگه ، حوصله م سررفت !
- اومدم ، اومدم . الان کارام تموم میشه . یه چیزی بکش تا من بیام . باشه عزیزم ؟...
- آخه چی بکشم ؟ ...
مادر به شستن ظرفها ادامه داد .از پنجره ی آشپزخانه درخت توی کوچه پیدا بود . کلاغی روی درخت نشسته بود و نوکش را به شاخه ی درخت می کشید. کمی بعد شروع به قارقار کرد .کوشا همینطور که مدادش را تکان میداد با خودش گفت : فهمیدم یه کلاغ میکشم ... کلاغ ؟ آخه بلد نیستم .
ماهی های توی تنگ همینطور که دنبال همدیگه کرده بودند یک دفعه قلپی صدا کردند.
- آهان ، اصلا ماهی میکشم ، ماهی آسونتره ....
چند خط روی صفحه ی کاغذ کشید . صدای پای مادر را شنید که به اتاق میرفت. بعد از چند لحظه صدای جارو برقی بلند شد .
- اه ه ... مامان ! تو گفتی ظرفها تموم بشه می یایی ؟
- مادر جان کارم تموم نشده که هنوز .
صدای باز و بسته شدن قفسه ی کتابها آمد ، چند لحظه بعد مادر کتابی به کوشا داد.
- بیا عزیزم اینو رنگ کن تا من بیام . فقط حواست باشه از خط بیرون نزنی ها... !
کوشا کتاب را گرفت و شرع به ورق زدن کرد . پر از نقاشی بود ، جوجه ، خرگوش ، فنجان ، درخت ...
- اِ ِ...ماهیم داره ، مامان ، ماهی رو رنگ کنم ؟
-آره مامان ،خوبه . هر رنگی دوست داری بزن ، فقط از خط بیرون نزنی ها ؟
کوشا مداد قرمز را برداشت نگاهی کرد و بعد پشیمون شد، نارنجی را برداشت .
- نارنجی میکنم ، همشون که قرمز نیستند
- ماهی توی یک تنگ گرد با دهنه ی تنگ بود . چند تا حباب هم از دهان ماهی به طرف بالا آمده بود . چشم ماهی هم سیاه بود و داشت کوشا را نگاه میکرد . کوشا مداد نارنجی را محکم توی دستش گرفته بود و تند تند و کج کج ماهی را رنگ میکرد .اول دل ماهی را رنگ زد و کم کم به کناره های ماهی رسید . یک دفعه یکی از خطها از ماهی بیرون زد .
- آخ آخ ... تنم رو زخمی کردی ، ببین داره خون میاد ، آب رو هم قرمز کردی ...
کوشا با تعجب به تنگ نگاه کرد . تنگ پر از آب بود ، آبی ِ آبی . یک کمی از آب قرمز شده بود .
-منکه نمیخواستم تنت زخم بشه ... حالا چکار کنیم ؟ آهان با دستمال می بندم . من هر وقت دستم رو میبرم مامان با دستمال برام میبنده !
- آخه چه جوری منکه توی آبم !
- خوب ، پس چکار کنیم ؟
-معلومه دیگه یه پاک کن بردار پاک کن !...
کوشا لابلای مداد رنگیهاش رو گشت ، پاک کنش را برداشت و شروع به پاک کردن کرد .ماهی نگاهی به پشتش کرد و لبخند زد .اما بعد آهی کشید و گفت : کاش این تنگه بزرگتر بود .
-میخوای یه تنگ بزرگ برات بکشم ؟
- تنگ بزرگ ؟! ...
کوشا مداد آبی را برداشت ،آب توی تنگ را آبی کرد و از خط تنگ گذشت ... ماهی خنده ای کرد و گفت : آخ جون ، داره جام بزرگتر میشه !
کوشا باز هم تنگ را بزرگتر کرد ، آنقدر که همه ی صفحه آبی شد . ماهی یک پشتک زد و غش غش خندید .
- وای خدایا ، چه کیفی داره ...
کوشا خوشحال شد و خندید . مادر از توی اتاق سرک کشید .
-کوشا ، مامان ، چه کار میکنی ؟
-هیچی مامان ،یه دریای بزرگ کشیدم .
-کجا؟
- با دوستم قرار دارم .
- کدوم دوستت؟ امشب شب تاسوعاست نرو بیرون. بیا با هم میریم خونه مریم خانم .
- نه بابا منکه این کاره نیستم با پریا میریم پارک قدم میزنیم و میاییم .
-مادر نرو یه امشبو دست از گردش و هر و کره بردار.
در و پشت سرم زدم بهم و اومدم بیرون. حوصله حرفهای مامان رو نداشتم اون توی دنیای امام حسین خودشه از دل ما جوانها که خبر نداره . همش گریه همش روضه . ما دلمون شادی میخواد دلمون تفریح میخواد نشاط پایکوبی اما این مادرها فقط چی دارند به ما بدند گریه گریه ...
سر کوچه که رسیدم به پریا اس ام اس دادم ببینم کجاست هنوز جواب نداده بود که از ته کوچه پیداش شد دست تکون داد رفتیم پارک. کلی با خندیدم و پسرهای پارک رو سر کار گذاشتیم. داشتیم از پارک بیرون می اومدیم که صدای دسته بلند شد نوحه خوان و عزادار میرسیدند. پریا گفت تورو خدا بیا بریم به اینا برنخوریم اصلا حوصله امام حسین رو ندارم. از طرف مخالفشان حرکت کردیم سر راه از سوپری بستنی خریدیم و به طرف خونه اومدیم. پریا خداحافظی کرد و رفت.
کلید انداختم رفتم تو مامان خونه نبود. پنجره رو به حیاط باز بود نسیم خنکی پرده را بالا میبرد خونه نیمه تاریک بود کتار پنجره رفتم خونکی هوا دلچسب بود. نزدیک پنجره که رسیدم صدای روضه ی مریم خانم می اومد. امام حسین تنها مونده بود و دیگه هیچ یاری نداشت ... به دیوار تکیه دادم و کم کم سر خوردم و پایین دیوار نشستم دلم از تنهایی آدمها گرفت دلم از تنهای امام حسین هم گرفت بی یار و تشنه در دشتی سوزان .اشکهام بی اختیار می اومد دیگه صدایی نمی شنیدم آفتاب دیگه رفته بود و خونه تاریک تر شده بود اما من هنوز زیر پنجره در عزای مظلومترین سوار نشسته بودم.
- وا سونا چرا توی تاریکی نشستی؟
با صدای مادر از جام بلند شدم.
-چرا صورتت خیسه ؟ گریه کردی؟
- نه صورتم رو شستم خشک نکردم.
-پنجره رو ببند خونه سرد شده.
پرده رو عقب کشیدم نگاهی به خونه ی مریم خانم انداختم و پنجره رو بستم.
قدر بدانیم. امروز صبح حین صبحانه خوردن مطلبی در برنامه طلوع عنوان میشد منوط به قدمت جنگلها و از بین رفتن سریع آن در سالهای اخیر. و از بین رفتن میراثی که ما قدر و منزلت آنرا نمی دانیم و کمر به از بین بردنش بستیم.
و حالا نوبت یکی دیگه از بناهای باارزشمون شده که خیلی راحت داریم نادیده میگیریم. تالار تئاتر شهر مورد بی مهری عجیبی قرار گرفته . بی مهری که شدیدا عیان است. پشت این ساختمان محوطه ای بود که به عنوان پارکینگ استفاده می شد. این محوطه در حال ساخت است و ستونهای آهنی سر به فلک کشیده وقتی در جلو ساختمان ایستادی این غول آهنی قابل رویته. و معلوم نیست که چه ساختمانی خواهد شد (البته برای من) که اگر این بنا مکانی تجاری باشد وامصیبت!
از پشت ساختمان که بگذریم نمای جلوی ساختمان را درهای کثیف و زشتی احاطه کرده که هرچه نگاه میکنم کاربردش را نمی فهمم. روی بیرونی این درها از شدت کاغذ چسباندن و کندن کثیف و چرک و بد منظره است. در داخل این محوطه نردبانی است که بالای آن آفتابه و گونی ای نصب شده که شاید نمایشی داخل آن برپا میشود.و باز کمی آنطرفتر هم دوباره فضای دیگری است که آن هم با همین درهای فلزی سبز رنگ محاطه . تاچند روز گذشته که با یکسری پلکان مواجه شدم که احتمالا مربوط به مراسم تعزیه و محرم خواهد بود.چرا؟ این حرکت عمدی است؟ در حالیک هنوز از هفته مقاومت دور نشدیم و استندهای بلند نشان از این هفته میدهد اما دربهای فلزی سبز و کثیف جایی برای دیده شدن آنها باقی نگذاشته است.
من به عنوان رهگذری که هفته ای دوبار از آنجا عبور میکنم دلم به درد می آید وقتی این مکان هنری زیبا را به این شکل میبینم. آیا این تئاتر شهر است؟ آیا فضا آنقدر در این شهر قحط است که باید این مکان فرهنگی را به این صورت درآورد؟هرزگاهی غرفه های کتاب به شکل نامانوس برپا میشود. منکه همیشه از کنار کتاب نمی توانم بی اعتنا عبور کنم اما در اینجا از شدت ناراحتی ایستادن را جایز نمیبینم. آیا شهرداری یا هر ارگان مسئول دیگری نمیتواند با آسیب کمتر این مراسمها را برپا کند؟
این بنا یک بنای اسلامی است. ممکن است طرح آن به تئاتری در مکان دیگر شبیه باشد اما کاشی های کار شده در آن آنرا شدیدا اسلامی کرده است.در اسلام به دلیل ممنوعیت خلق تصاویر انسانی و حیوانی در تزئینات هنرمندان متوجه طرحهای مختلف اسلیمی و نقوش هندسی شدند و از این کارکرد به طرزمناسبی استفاده کردند. حال من نمیدانم با طرح بیرونی این بنا کسی مشکل دارد یا با عملکرد درونی آن؟ که اگر دومین آن باشد در کشوری که همه موازین آن اسلامی است چه اشکالی باید وجود داشته باشد؟
نباید به واسطه ی گذشته ی هر مکانی آنرا محکوم به نابودی کنیم ملت ایران این هنر را دارد که هر فرهنگی را در دل خود جا بدهد و آنرا با اسلام عجین کند.مثل خیلی از کلیساها که در صدر اسلام تبدیل به مسجد شد(مسجد دمشق یا مسجد یزدخواست) چه در داخل ایران و چه در خارج آن. خراب کردن و ویرانی کار ساده ای است و یکشبه اتفاق می افتد ساختن و آبادانی ست که فکر زمان و هزینه در بر دارد.
قدر بدانیم. برای کشورمان فرهنگمان هنرمان هنری که در پوشش اسلامی سالهای سال است قد علم کرده است و میراث با ارزشی است. اگر داعیه ی اسلامی داریم قدر بدانیم چرا که سرزمین ما از سالیان دور است که در پوششی از کاشی های زرین فام و مینایی و کاشی های معرق و هفت رنگ تلولو آسمان یگاه و اسلام بی تصویر را یدک میکشد. ما در پوششی نو راهی برای بیان هنرمان یافتیم شما هم به پاس داشت این هنر راهی جز نابودی آن بیابید.
آتشی از عشق در جان برفروز
جان چیست؟ که آتش در آن افروخته شود؟ عشق چیست؟
جان چیزی جز خبر نیست. جان انسانی خبر است. جان روح نیست دل نیست حیات نیست جان چیزی جز خبر نیست!
اگر جان باخبر شدن است با خبر شدن از چیست؟ خبر از کجا میرسد؟ خبرهایی هست که از درون میرسد. خبرهایی که از درون میرسد چیست؟ این همان خبرهایی است که در آثار ابن عربی هم آمده است. او می گوید هر موجودی از درون از خدا با خبر است نمی گوید از درون علم به خدا دارد می گوید خبر دارد. خبر آگاهی خاص است. آگاهی به خدا خبرداری است.
خبر از نیستی و هستی می آید. کارگاه خدا در عدم است خدا در نیستی است نه در هستی ! هستی اثر خداوند است عالم محصول کار خداوند است خدا را در عدم می شود پیدا کرد. عدم آن عدمی که در منطق و فلسفه می گویند نیست. آگاهی از عدم هم یکی از تجربه های عارفانه است. آگاهی از اینکه چیزی نیست. اصلا چیزی نیست !
جهان و کار جهان جمله هیچ در هیچ است
هزار بار من این نکته را کرده ام تحقیق
این تجربه از عدم آگاهی از عدم است.
در جان که مرکز خرد است آتش برفروز. جان برای شخص آگاهی از عدم است یعنی جایی که هستی های متعین وجود ندارد فنا فی الله! آدمی خودش فانی می شود وقتی خودش فانی شد یعنی تعیین از بین رفت. وقتی تعیین ها نباشد ما نیستیم فانی هستیم .
در این جان که مرکز آگاهی است آتش برفروز که سربسر فکر و عبارت را بسوز یعنی از آگاهی از عدم هم نمی توانی حرف بزنی!
فکری نیست بیانی نیست آتش جان را می سوزاند!