چو غنچه گرچه فروبستگی ست کارجهان

تو همچو بادبهاری گره گشا می باش

وفا مجوی زکس ور سخن نمی شنوی

به هرزه طالب سیمرغ و کیمیا می باش

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر ۱۳۹۴ساعت 22:1 توسط ف تائبی(نگار) |

صدای ابر می آید

نجوا میکند با من

                نزدیک نزدیک!

باز میکنم دریچه را

عکس ابر با من 

در چشم من ابر میبارد

باد می وزد

خیس می شوم از عکس آسمان

صدای ابر می آید

آمده نزدیک تر همراه باد 

زل زده خیره بر من

نگاه میکنم به سفیدی به ابر

محو میشوم با ابر با باد

گم می شوم در چشم آسمان!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 10:43 توسط ف تائبی(نگار) |

"... - گفتم حال رستم و اسفندیار؟

- گفت: چنان بود که رستم از اسفندیار عاجز ماند و از خستگی سوی خانه رفت. پدرش زال پیش سیمرغ تضرعها کرد. و در سیمرغ آن خاصیت است که اگر آیینه یا مثل آن برابر سیمرغ بدارند هر دیده که در آن آیینه نگرد خیره شود. زال جوشنی از آهن ساخت چنانک جمله مصقول بود و در رستم پوشانید و خُودی مصقول بر سرش نهاد و آیینهای  مصقول بر اسبش بست. آنگه رستم را از برابر سیمرغ در میدان فرستاد اسفندیار را لازم بود در پیش رستم آمدن. چون نزدیک رسید پرتو سیمرغ بر جوشن و آیینه افتاد. از جوشن و آیینه عکس بر دیده ی اسفندیار آمد چشمش خیره شد. هیچ نمیدید. توهم کرد و پنداشت که زخمی بهر دو چشم رسید زیرا که دگران ندیده بود. از اسب در افتاد و به دست رستم هلاک شد. پنداری آن دوپاره گز که حکایت کنند دو پر سیمرغ بود." 

                                                                                                         برگرفته از " عقل سرخ "

                                                                                      شیخ اشراق "شهاب الدین سهروردی"  

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۲ساعت 22:48 توسط ف تائبی(نگار) |

از جمادی مُردم و نامی شدم

وز نما مُردم به ‌حیوان سرزدم

مُردم از حیوانی و آدم شدم

پس چه ترسم؟ کی ز مردن کم شدم؟

حمله دیگر بمیرم از بشر

تا برآرم از ملائک بال و پر

وز ملک هم بایدم جستن ز جو

کل شیء هالک الا وجهه

بار دیگر از ملک پران شوم

آنچه اندر وهم ناید آن شوم

پس عدم گردم عدم چو ارغنون

گویدم کانا الیه راجعون

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۲ساعت 22:27 توسط ف تائبی(نگار) |

یک هفته ای میشه که هوا ابریه یک هفته ای میشه که برف میباره اولش که برف شروع میشه یه شادی عجیبی با خودش میاره دلت میخواد بری کوچه و خیابون و زیر سکوت برف راه بری. خیابون ساکت و خاموشه هر طرف که میری سکوت عجیبیه! انگار این سفیدی و پاکی با خودش قداست هم اورده که اینهمه همه آروم و آهسته قدم برمیدارند اما کم کم چند روز که میگذره و ابرها دست از سر شهر برنمیدارند. برفها موندگار میشند و یخ توی خیابون با سماجت هر لحظه تو رو سر میده روی زمین. یاکریم ها روی لبه ایوون خودشونو نشون میدند و قارقار کلاغها رو بیشتر از همیشه میشنوی.  و خورشید رو میبینی که زیر ایر چطور با نفسهای تنگش حرکت میکنه دلت میگیره و میگی کاش دیگه نباره! کاش ابرها زودتر برند کاش بازم خورشید سایه شو بندازه رو سرمون و کاش ...

اگرچه برف رو خیلی دوست دارم و دانه های قشنگشو وقتی همه جا رو سفید میکنه ولی این سرما تا پشت در خونه اومده و مارو دنبال میکنه اجازه نمیده از خونه خارج بشی اجازه نمیده کمی پنجره رو باز کنی و اجازه نمیده آهی بکشی چرا که سرما آهت رو هم منجمد کرده. دیروز که از بیرون اومدم پاهام یخ زده بود و دستکشهام خیس خیس لباسامو کندم و کنار شوفاژ چند دقیقه ای نشستم گرما کم کم از نوک انگشتهام شروع به حرکت کرد و چیزی زنده و گرم توی رگهام جاری شد! گرما زندگیه و سرما مرگ!

 منتظر میموم تا ابرها برند. منتظر میمونم تا هوا تازه بشه! منتظر خورشید منتظر گرما منتظر روزی نو روزی که صدای پرنده ها از روی درختها بیاد میمونم....

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 12:5 توسط ف تائبی(نگار) |

باد شدید بود انقدر که انگار از جا بلندمان میکرد. مثل دو سال پیش همان وقتی که تو را به خاک سپردیم و تنهایت رها کردیم. امروز هم مثل همان روز بود سرد سوزناک و بی تاب ... امروز هم بعد از دو سال فراق باز به سر خاکت آمدیم و باز تو ما را هل میدادی به سمت دیگری انگار میخواستی یادآوری کنی فاصله بین شهر زنده ها و شهر خاموشان را! برای دومین بار ساگرد جدایی تورا جشن گرفتیم چه رسم عجیبی دارند آدما به جای اینکه سالگرد تولد را جشن بگیرند سالگرد مرگ را یادآوری میکنند چه یادآوری دردناکی و چه مراسم بی جایی! به یاد میاورم روزی که رفتی روزی که در زمین دیگری تنهایت گذاشتیم و روزی که باد ما را دور میکرد ار سر خاکت دور میکرد باد ما را از تو از سنگت و از نامت  از قامت بلندت که دیگر در بین ما نیست. به یاد می آورم روزهای سیاه خانه بعد از رفتنت را خانه تاریک بود و بی صدا خانه خاموش بود همه بودنددور هم مینشستیم  و غذا میخوردیم اما هیچکس به دیگری نگاه نمیکرد سرها پایین بود و در سکوت از کنار هم عبور میکرد. گاهی یکهو دلم فرو میریخت انگار تو بودی که از گوشه ای بی صدا میرفتی و دوباره خواهرم یا برادرم میگفت انگار بابا اونجا ایستاده بود. روزهای رفتنت فراموش شدنی نیست اما ایکاش ما روز آمدنت را دور هم جمع میشدیم تا خاطرات شادیت مرور میشد پدر نه خاطرات اندوهناک رفتنت!  بهمن رنگ دیکری گرفت برایم پدر بعد از رفتن تو!

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 23:30 توسط ف تائبی(نگار) |

گاهی در اوجی و گاه فرو میشکنی نابهنگام! پرده ها کنار میره و چیزهایی میبینی که گرچه میدونستی اما خودت رو به ندونستن زده بودی و بعد ... پرده ها کنار میره و زندگی چهره ی  حقیقی شو نشون میده! امشب حضیض درناکی بود ... 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 23:7 توسط ف تائبی(نگار) |

" اگر حق با وجود خویش به ما حیات و هستی داده است ما نیز با شناخت حضرت او در قلب خویش به او حیات داده ایم!" ابن عربی

این جمله شدیدا منو به خودش مشغول کرد رابطه ای دو سویه! رابطه ای از سوی رب به سوی مربوب! گویی تقدیری من و خدای من را با یکدیگر سرشته شده. من با شناخت او قلبی بزرگ خواهم یافت و او در شناخت من رشد خواهد کرد! دوگانه ای وابسته به حقیقت یکدیگر. تناظری نهفته در درون خویشتن!

 هر بی شناختی به حق منجر به مرگی میشود مرگ حق! و با هر شناختی خلیفه الهی حیات مییابد. خیلی قشنگه! درکی متقابل دیدن و چشم دوختن در وجه خداوند الان برایم معنا گرفت!   


+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن ۱۳۹۲ساعت 20:20 توسط ف تائبی(نگار) |

هر شب 

در مغرب اندیشه هایم غروب میکنم

باشد که صبحگاه 

در مشرقی دیگر بیدار شوم!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۲ساعت 18:41 توسط ف تائبی(نگار) |

بالاخره امتحانات این ترم هم تموم شد! اگرچه خیلی سعی کردم به بهترین نحو بگذرونمشون اما بازم از خودم راضی نیستم! فکر میکنم آدما با تمام توان وجودیشون زندگی نمی کنند ما تنها گذرانی میکنیم! ظریفتی که خداوند بر ما قرار داده بیش ازینه که ازش استفاده میکنیم. هر روزی که از امتحان می اومدم دنبال چیزهایی که بلد نبودم و جواب ندادم میگشتم دخترم بهم میخندید میگفت مامان دیگه تموم شده ولش کن اما من میخواستم بدونم کجا از چشمم افتاده کجارو ندیدم چه بی دقتی کردم... و خیلی چیزهای دیگه! 

بعد با خودم میگم نکنه همیشه من آخرش مغموم  بشم! نکنه همیشه در پایان از نتایج کارهام راضی نباشم از تربیت بچه ها از نوع زندگی از نوع تفکراتم ... یوم الحسرت از آن من نباشم یوم التغابن واقعا قیامت جدا از لحظات ما نیست قیامت روزی بعد از ما نیست قیامت لحظه لحظه از اعمال و کردار ماست لحظه ای که گذشت چطور بود محاسبه کن نفست رو. راضی بودی از عملکردت؟ راضی بودی از نتیجه ی کارت؟ و حالا من بعد از گذشتن از روزهای بازخواست خودم خودمو باز خواست میکنم که آیا با همه ی تواناییم پاسخ دادم و آیا با همه ی توان تلاش کردم؟

امیدوارم که آنچنان که باید باشه اما من همیشه از خودم بیشتر از اینکه بودم و هستم انتظار داشته و دارم! نمیدونم بگم خوشبختانه یا متاسفانه! 

+ نوشته شده در جمعه بیستم دی ۱۳۹۲ساعت 19:54 توسط ف تائبی(نگار) |

مطالب قدیمی‌تر