بلندتر بودن و بالا رفتن. خداوند از ما میخواد که بالا رو نگاه کنیم و بالا برویم ما ز بالاییم و بالا میرویم  بالا رفتن یعنی دور شدن از خودت از خانواده ات از تعلقاتت ... بالا رفتن یعنی افق نگاهت را بالاتر ببری جلوتر را دیدن وسیع تر دیدن اشراف کامل به جوانب چون خدا ! خدا میخواد ما بالا بیایم تا شبیه اون بشیم بی غم بی غصه بی رنج بی خواسته و آرزو و در کمال آرامش... این معنی بالا رفتنه و فاصله گرفتن. 

این چند روز که فاصله م تا خونه و شهرم بیشتر شده توی این خلوت با خودم فکر میکنم رنجی که میبریم از جهلی ست که به آن دچاریم جهلی که از شدت نزدیکی به خواسته هامون بوجود آمده جهلی که در ما نیست با ماست! کافیه کمی ازش دور بشیم آنوقت می بینمش. مثل وقتی که از کوه بالا میری این تجربه را داشتم بارها بالای کوه که رسیدم احساس سبکی کردم انگار رنجهایی که با من بوده پایین کوه جا میمونه و این حقیقت خودته که بالا میره  حالا یکبار دیگه احساس میکنم فاصله ی من از خودم حقیقت را آشکارتر کرده.

گاهی این فاصله گرفتن از خود با بعد مکان همراهه و در خلوت بالا رفتن را حس میکنی و گاهی دوری انفسیه . بایداز نفست فاصله بگیری از فکرت از دلمشغولیت از دوندگیت و این میسر نیست مگر یه خواست خداوند. و سخت ترین کار فاصله گرفتن از نفسه! نفسی که با تو نفس میکشه و با تو زندگی میکنه و به قول خودش حق آب و گل داره اما این سرزمین تنها از آن خداونده این اقلیم اقلیم وجوده نه اقلیم خواست و جنگ و ستیز. از هستی دور شو تا به اقلیم وجود راه بیابی از رابطه ها و تعلقاتی که تو به آنها نچسبیدی آنها به تو چسبیده اند.... آنوقت احساس میکنی سینه ات وسیع شده نگاهت فقط روبرویت را نمیبیند قدت بلندتر شده و بالاخره ارتفاع گرفتی از خودت از افکارت از آرزوهایت از اطرافیانت و از نفست!

ما ز بالاییم و بالا میرویم!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393ساعت 10:8 توسط ف تائبی(نگار) |

روبروی فلق مینشینم به انتظار ...آسمان هنوز سیاه است، هنوز سایه ی ماه پیداست  .چشم به انتظار طلوعم، شاید نوز دلم را روشن کند! آسمان نفس میکشد صدای نفسهایش را میشنوم شکم آسمان گاه یالا میاید و آهی فرو میبردش. کلاغی قار قار میکند. فلق کمی رو میکشاید انگار آه آسمان کارساز شد! فلق کمی سزخ میشود و بعد زرد.  سرخی بالا میرود تا حا برای زردی باز شود زردی بالا میرود، فلق زرد و سرخ است انتظار سرخ گون شرمزده از زردی  کم کم بالا میاید سفیدی جای زردی را میگیرد. جایی برای رنگ نیست!

سفیدی بالا میاید تا آسمان آبی شود‍! 

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم آذر 1393ساعت 0:2 توسط ف تائبی(نگار) |

خزان جور اگر بسترد ز شاخت برگ
شكیب می كن و ستوار چون درخت بمان! 

مگر چو برگ فروزی به باغ شعله ی رنگ 
مگر چو بید كنی گیسوان شاخ، افشان

+ نوشته شده در دوشنبه سوم آذر 1393ساعت 20:48 توسط ف تائبی(نگار) |

        « جرعه ای چون ریخت ساقـیّ الست                در سر این شوره خاک زیـر دست

      هست بر زلف و رخ از جرعه اش نشان               خاک را شاهان همی لیسند از آن »

 

      « جرعه ی حسن است اندر خاک گَش                         که به صد دل روز و شب می بوسیَش

      هـر کجا پیش کلـوخـی جامـه چـاک                             کان گلوخ از حُسن آمد جـرعه ناک »

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم آذر 1393ساعت 21:31 توسط ف تائبی(نگار) |

سرمایه ی عالم درمی بیش نبود

سردفتر هستی عدمی بیش نبود

با همنفسی گر نفسی دستم داد

زان نیز چه گویم که دمی بیش نبود

عطارنیشابوری

+ نوشته شده در شنبه یکم آذر 1393ساعت 20:23 توسط ف تائبی(نگار) |

درخت زندگی موضوع تحقیقی ست که این روزها درگیرش هستم برای همین زیاد فرصت نوستن ندارم ایشالله بعد از تمام شدن این پایان نامه کوفتی شاید دوباره شروع به توشتن کردم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393ساعت 20:34 توسط ف تائبی(نگار) |

برکه ای خردم 

نشسته به زیر آسمان

بگرید میگریم 

بدرخشد آبی و بی لک درخشانم چون آینه

سنگی بر من پرتاب شود میلرزم بر خویش از بی کسی 

برکه ای خردم

چشم دوخته بر آسمان 

نه راه گریزی ست نه بر من بیافزاید کس

رویایم دریاست 

عکسش به آسمان پیداست 

اگر بیشتر ببارد امروز 

شاید جاری شوم در رویا!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393ساعت 11:25 توسط ف تائبی(نگار) |

دلم نگرفته اما آسمان از ابرهای سفید و خاکستری پر شده. دلم نگرفته اما بادی که پرده را به این سو و آن سو میبرد بوی باران میدهد . دلم نگرفته اما برقهایی که هر لحظه سیاهی را میشکافد و روشن میکند این دل تاریک را به لحظه ی موعود نزدیک می کند...

 پنجره با شذت باز می شود و صدای بارانی که انگار رگبار زود گذریست شنیده می شود کنار پنجره می روم و دلم را به باران میدهم و بوی باران را با تمام وجود لمس میکنم قطره های باران از لبه بالکن میپرند و جلو تر می آیند و گاهی به صورتم میخورند دستم را بر تن خیس  زمین میکشم و گلهایم را نگاه میکنم که زیر باران شادی میکنند و نگاهم به آسمان است که تا کی خواهد شست این دلتنگی بی امان غروب جمعه را ...

دلم نگرفته بود اما آسمان را گشایشی ست و  پیش او دل ما دریچه ایست تاریک و تنگ همراه انتظاری بی پایان..

+ نوشته شده در جمعه یازدهم مهر 1393ساعت 23:44 توسط ف تائبی(نگار) |

در جستن جام جم جهان پیمودم             روزی ننشستم و شبی نغنودم

ز استاد چو وصف جام جم پرسیدم        آن جام جهان نمای جم، من بودم

                                                                        باباافضل کاشانی

+ نوشته شده در شنبه پنجم مهر 1393ساعت 21:49 توسط ف تائبی(نگار) |

از ما گذشت نیک وبد اما تو روزگار              فکری به حال خویش کن این روزگار نیست!

                                                                                          عماد خراسانی

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393ساعت 21:50 توسط ف تائبی(نگار) |

مطالب قدیمی‌تر