تمام ابرها در این جمعه گرد آمده اند نه برای باریدن برای بردن من و تو به دالان تاریک و خاموش دلتنگی. تمام ابرها در این جمعه جمع شدند نه برای باریدن برای تنگ تر کردن جای خورشید! تمام ابرها در این جمعه جمع شدند نه برای باریدن برای نشان دادن سکوت و غربت غروب ! 

اگر هم  بباره باز چیزی عوض نمیشه. طراوت بهار شاید بتونه کمی از دلتنگیش رو کم کنه اما باز هم با ابرهای پوشیده سقف آسمان کاری نمیشه کرد.

این ابرها منو به دالان تنگی میبره که گاه آرزو میکنم ای کاش هیچگاه از آن عبور نکرده بودم دالان تنگ گذشته. همیشه قبل و بعد حادثه ها با هم متفاوته مثل قبل و بعد یک رگبار بهاری ! کاش من هم میتونستم تازه بشم زیر این رگبار کاش قبل و بعد این لحظات هم با هم متفاوت بود اما من فقط مینویسم بی امیدی برای تازه شدن 

ابرها سبک شدند آسمان کمی روشنتر شد از دالان تنگم عبور میکنم به امید آسمانی تازه تر 

+ نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 17:9 توسط ف تائبی(نگار) |

چمدان نیمه بسته پسرم کنار اتاق و اتوکشیهای دخترم برای شروع کار  همه نشانه ای از به پایان رسیدن روزهای کسالت بار بهار میدهد. سال نو با هیجان خانه تکانی شروع میشه و با ولوله ی خریدهای خیابانی ادامه داره تا با تمام شدن اولین روز و اولین برخوردها همه چیز تموم بشه! و بعد آغاز لحظات کشداری که فکر میکنی پایان نداره و روزهایی که آنقدر هم به توصیفهای شاعرانه نزدیک نیست. 

روزهای قبل از عید را بیشتر دوست دارم هنوز امید پایان نیافته هنوز خنکای هوا به کسالت نزدیک نشده و جریان زندگی آنقدر عرقت کرده که نمیدانی چه در پیش داری روزهای قبل از نوروز نوترند و درخشش و شکوهشون هنوز خاموش نشده روزهای قبل از سال نو کمتر دلگیرند ...

بقیه وستایلشو جمع میکنم و دائم با خودم تکرار میکنم چیزی را فراموش نکنم . فراموش نمیکنم لباسهای نو را فراموش نمیکنم خریدهای باز نشده را فراموش نمیکنم  سال نویی را که باید باز کهنه کنیم ای کاش با خاظری روشن کهنه شود...

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 19:20 توسط ف تائبی(نگار) |

دل عزیز و نفس شریفت مستعد و آراسته ی نظر الهی و انوار نامتناهی باد و خاطرت از خیالات فاسد و آرزوهای جسمانی زوال پذیر دور و منقطع و به الهامات روحانی ثابت و بمعقولات جاودانی پایدار مقرون و همت بلندت و روان روشنت بر روش جاده مستقیم و راه صواب مقصور و نفس عاقله ات بیافتن یقینیات  کامکار و زنگار شبهت از روی آیینه ی جان بکلی برخاسته و آفریدگار تعالی جده تا این معانی در ما و شما بفعل آید یار و ممد بحق محمد و آله.

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 21:24 توسط ف تائبی(نگار) |

همه چیز آماده س همه جا تمیزه خوب نگاه کن جایی از قلم نیفتاده باشه کمد لباسها کابینت ها جاظرفی یخچال رو فراموش نکن! شیشه ها باید تمیز بشند و خلاصه کنم هر آن چیزی که مارا با خوته مزتبط میکته باید برق بزنه جز دلهای ما! فقط این دلهامونه که از رونق افتاده و هرچه سعی میکنم باز هم زنگار گرفته س! کمی بالا و پایین میرم دستمالی برمیدارم همه چی رو پاک میکنم کودکی جوانی وحتی میانسالی اما بی فایده  اینجا ایستادم و به همه چیز نگاه میکنم شروع خوبی نبودچرا از این پایان ناراحت باشم  مثل دونده ای میمونم که استارت خوبی نزده باشه عفب ماندم و سرگردان بدنبال جایی هستم تا در خلوت سهمی قسمت دلم کنم گرچه میدانم سهم من سرگردانی ابدی ست و باز هم مقلب القلوب آمد ولی قلب من دیگر سرجای خودش نیست تا با کمی تغییر و چرخش عوض بشه ...

همه چیز آمادس همه جا تمییز برق میزنه لباسها و کفشهای نو منتظرند تا پوشیده بشند و جلوی دلهای تنگ و اندوهای عمیق رو بگیرند همه چیز برای استقبالت آماده ست...

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 0:37 توسط ف تائبی(نگار) |

با یار بگفتم بزبانی که مراست

کز آرزوی روی تو جانم برخاست

گفتا قدمی زآرزو زان سو نه

کاین کار بآرزو نمی آید راست!

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 0:14 توسط ف تائبی(نگار) |

حوصله ام تنگ است

حوصله ام چون خیالی راه گم کرده

                     بیراه میرود

                     تنگ و بی حوصله

رد میشود حوصله ام

از دورترین خیال

از نزدیک ترین آرزو

از آب 

از آفتاب

حوصله ام از سوز زمستان رد میشود

به بهار نمیرسد

تنگنای حوصله ام 

غایب است از حضور من

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ساعت 21:36 توسط ف تائبی(نگار) |

خش خش... کفشهایم را روی زمین میکشم گاهی دوست دارم رها باشم و قدمهایم را بر زمین بکشم خش خش... دستهالم را بر درخت میکشم مکثی میکنم پوست زبر درخت را لمس میکنم دستهایم بر تنه ی درخت میماند... نگاهم به آسمان خیره میشود آبی آبی ست نگاه خیره ام مثل قدمهای کش آمده ام بر آسمان می ماند و مکث میکند صدای کلاغ می آید بر روی چمن نشسته  قار قار میکند کلاغ دیگر از روی درخت جوابش را میدهد... گاهی دلم میخواهد لحظه ها بمانند بی عبور بی گذشت بی احساس آسمانی آبی تنه ی درختی خشک و صدای کلاغهایی که میخوانند کفشهایی سنگین که میخواهد بماند در لحظه  خاموش و بی صدا...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 23:53 توسط ف تائبی(نگار) |

سر خاک شد و نقش خيال تو نرفت

خون گشت دل و شوق وصال تو نرفت

هر چند ز هجران تو زنگار گرفت

ز آينه دل عکس جمال تو نرفت

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 20:58 توسط ف تائبی(نگار) |

پسرک مو طلایی تند تند قدم برمیداشت و بادکنک قرمز پشت سرش می آمد همه جا همراهش بود وقتی به مدرسه میرفت  پشت در کلاس منتظر پسرک می ماند... تا اینکه حسادت همکلاسی هاش باعث میشه بادکنک رو تنهایی جایی گیر بیارند و با سنگ بترکانند. در همین موقع هزاران بادکنک از هزاران جای مختلف بسوی پسرک میاند و اونو به آسمان میبرند.

این داستان فیلمی ست که یادم نیست چند سالم بود که نگاه میکردم و عاشقانه دنبال میکردم عشق پسرک به بادکنک و مرگ او و پرواز با بادکنکها برام آنقدر رویایی بود که این فیلم روایت گونه رو فراموش نکردم . امروز بطور اتفاقی که داشتم شبکه مستند رو نگاه میکردم یکهو پسرک  رو دیدم که با بادکنک قرمزش راه میرفت اینقدر ذوق زده شدم که برای دخترم داستان فیلم رو تعریف کردم لبخندی زد و به کارش ادامه داد مستند بادکنک قرمز براش جذابیتی نداشت اما من بازهم با ولع به این داستان تکراری نگاه میکردم و همراه با مرگ بادکنک گریه میکردم .

مستند آلبرت دوموریس( اگه اسمش رو درست نوشته باشم) آنقدر برام زیباو دلنشین بود که باز هم اونو نگاه کردم و برای تنهایی پسرک دلم سوخت اگرچه بادکنکها تنها رهابش نکردند .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۳ساعت 23:51 توسط ف تائبی(نگار) |

وقتی درگیر مشکلی هستی که از تحمل خارجه مرگ رو بهترین راه نجات میدونی و آرزوی زودتر اومدنش رو داری درحالیکه اصلا نمیدونی درد چیه و مرگ کدومه! و یه وقت یه روز مرگ واقعی میاد و درد واقعی فشارت میده و تو فریاد میزنی از درد و میگی خدا ... تازه میفهمی مرگ چیه و درد کدومه! البته بازم نمیفهمیم چون اینهایی را که مینویسم دیدم و نفهمیدم جز قسمت مرگ  را. شاید این قسمت رو کمی بفهمم چرا که مربوط به پدر عزیزم میشه ولی نه! انگار هر مرگی رنگ خودشو داره رنگ سیاه مرگ پدرم با رنگ مرگ دیگری فرق داره. گفتم تازه میفهمی مرگ  و درد را که بازم مال تو نیست باز هم مرگ و درد دیگریست چرا که تو با مرگت میری و با دردت خاموش میشی اما الان من هنوز هستم و مینویسم ... اما درد و مرگ با دیگری دست و پنحه نرم میکنه .

و تو فراموش میکنی که وقتی در اوح ناراحتی آرزوی مرگ کردی  آیا تحمل خواهی کرد رنجی را که در راه هست...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۳ساعت 23:11 توسط ف تائبی(نگار) |

مطالب قدیمی‌تر