هوا سنگین است. برگهای درختان بی جنبشی  ایستاده اند. آفتاب به هر روزنی سر میکشد. کلاغها زیر سایبان کولرها پناه گرفته اند دهانشان باز است و تند تند سینه شان بالا و پایین میرود.بعدازظهر سنگین و کشدار تابستان است بی حضور پرنده ای در آسمان، بی صدای شکافنده ی بالهاشان  این آبی بی لک را! هوا سنگین است هیچ کلامی جاری نیست انگار واژه ها به خلوت جمعه پناه برده اند. فقط صدای ورور کولر سکوت سنگین را می شکند. سنگینی هوا با غلظتی عجیب تمام دیوارهای خانه را پر کرده است گاه فکر میکنم دیوارها از سنگینی سکوت بر من فرود خواهد آمد....

هوا سنگین است و نگاهم از غلظت سکوت عبور نمی کند و ریه هایم به سختی بالا و پایین می آید. کتار پتجره می آیم تا لکه ابری خبر از هوایی تازه بدهد بی امیدی به بارش در غلظت سنگینی گم می شوم.

+ نوشته شده در جمعه سی ام مرداد ۱۳۹۴ساعت 15:15 توسط ف تائبی(نگار) |

دلبرا پیش وجودت همه خوبان عدمند

سروران بر در سودای تو خاک عدمند

شهری اندر هوست سوخته در آتش عشق

خلقی اندر طلبت غرقه دریای غمند

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 18:6 توسط ف تائبی(نگار) |

با درد بساز چون دوای تو منم

در کس منگر که آشنای تو منم

گر کشته شوی مگو که من کشته شدم

شکرانه بده که خونبهای تو منم

+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 21:14 توسط ف تائبی(نگار) |

آسمون کم کم روشن میشه نوار باریکی از نور پشت کوه ها به انتظار نشسته کنار پنجره میرم و به تماشا می ایستم و به انتظار. به انتظار نوری که در من طلوع کنه و تاریکی درونم  رو به آسمانی آبی و پاک تبدیل کنه کنار پنجره می ایستم تا کمی از اضطراب و نگرانی های شب گذشته کم کنم از نگرامی پسر، دختر، و  آینده ای گه اونها به انتظارش هستند. زمان تکرار میشه جوانی من اگر گذشته جوانی دیگر در راه هست همراه با تپشهای عاشقی و نگرانی های آینده . هر زمان به شکلی زندگی اسیرمان کرده هر زمان به شکلی آینده تسخیرمان میکند. اینجا کنار این چشم انداز دل به آسمان میبندم و یاد پدرعزیزی میکنم که چطور با زندگی پر از تنش و بچه هایی با آرزوها و خواستهاشون چطور سر کرد!

طلوع رو دوست دارم وقتی آسمان سیاه و تاریک و نور کم کم بر شب خیمه میزنه با خودم میگم پس ممکنه! پس میشه شروع کرد! نگرانی رو فراموش کرد و دل به نور سپرد.

دلواپسیهامو به آسمان دادم تا همراه تاریکی شب به پشت کوه بیندازد تا همراه شوم روز را با آسمانی دیگر!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 6:58 توسط ف تائبی(نگار) |

زان پیشتر که عالم فانی شود خراب

مارا زجام باده ی گلگون خراب کن!

+ نوشته شده در شنبه بیستم تیر ۱۳۹۴ساعت 14:33 توسط ف تائبی(نگار) |

چو غنچه گرچه فروبستگی ست کارجهان

تو همچو بادبهاری گره گشا می باش

وفا مجوی زکس ور سخن نمی شنوی

به هرزه طالب سیمرغ و کیمیا می باش

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر ۱۳۹۴ساعت 22:1 توسط ف تائبی(نگار) |

ورودی کتابخونه در کشویی داره که رو به محوطه ی سبزی  باز میشه درختهای بلند کاج که پر از کلاغهای پر سروصدا هستند و گلهای رنگارنگی که همه جا رو پر از عطر گل کرده! اینجا رو دوست دارم اینجا تکه ای از جایی دیگر است گزچه فاصله ی زیادی با خیابان اصلی پر از سر و صدا نداره و گرچه بهارستان هوای آلوده ای داره اما پشت این دیوارهای نچندان بلند واحه ای دیگرست!

قسمت ایران شناسی کتابخونه نسبت به کتابخونه عمومیش ساکت تر و دلپریرتره. وقتی چتد ساعتی به کتابها مشغولم و برای استراحت به محوطه سبزش میرم فقظ دلم میخواد به بازی باد و درخت خیره بشم باد مثل معشوقی درخت رو تنگ در آغوش میگیره و بعد از مدتی رها میکته و باز دوباره بعد از قهر عاشقانه ای برمیگرده و این بازی هی تکرار میشه...

روی سکویی مینشینم و چای سرمیکشم و چشمهای حریص و طبیعت ندیده ام دل به این واحه ای از زمان و مکان میده. هر کسی به کاری مشغوله و در رفت و آمد هستند فقط کلاغها و گربه ها هستند که بی اعتنا به هر کس و هر چیز زیر آفتاب لم میدند و گاهی برای تکه ای نان مرنو مرنو میکنند. یادمه وقتی پسرم کوچیک بود به پارکی رفته بودیم اونجا وقتی گربه های لمیده و مرغابی ولو توی آفتاب رو دیده بود به من گفت مامان ایتا رو ببین نه مدرسه میرند و نه کاری دارند بی خیال تو آفتاب لم دادند. اونروز به پسرم  گفتم ای تنبل ! ولی امروز خودم از  تماشای این رها بودن لذت میبرم. البته شاید به نظر ما اینطور بیاد اما اونها دارند بر اساس غریزه شون زندگی میکنند. نمیدونم هرچی هست منو  یاد شعر سهراب میندازه که میگه زتدگی نشستن زیر سایه درختی و گوش سپردن به شستن ظرفی ست(همچین مضمونی...)

هنوز میشه دلخوش بود گرچه دلتنکی فاصله ی کوناهی با نفسهای ما داره اما وقتی آفتاب هنوز از تکرار خودش خسته نیست وقتی هر غروب هنوز میشه با ولع به سرخی آفتاب نگاه کرد پس هنوز زمانها و مکانهایی هست که میشه بهش دل بست. 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 21:58 توسط ف تائبی(نگار) |

تمام ابرها در این جمعه گرد آمده اند نه برای باریدن برای بردن من و تو به دالان تاریک و خاموش دلتنگی. تمام ابرها در این جمعه جمع شدند نه برای باریدن برای تنگ تر کردن جای خورشید! تمام ابرها در این جمعه جمع شدند نه برای باریدن برای نشان دادن سکوت و غربت غروب ! 

اگر هم  بباره باز چیزی عوض نمیشه. طراوت بهار شاید بتونه کمی از دلتنگیش رو کم کنه اما باز هم با ابرهای پوشیده سقف آسمان کاری نمیشه کرد.

این ابرها منو به دالان تنگی میبره که گاه آرزو میکنم ای کاش هیچگاه از آن عبور نکرده بودم دالان تنگ گذشته. همیشه قبل و بعد حادثه ها با هم متفاوته مثل قبل و بعد یک رگبار بهاری ! کاش من هم میتونستم تازه بشم زیر این رگبار کاش قبل و بعد این لحظات هم با هم متفاوت بود اما من فقط مینویسم بی امیدی برای تازه شدن 

ابرها سبک شدند آسمان کمی روشنتر شد از دالان تنگم عبور میکنم به امید آسمانی تازه تر 

+ نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 17:9 توسط ف تائبی(نگار) |

چمدان نیمه بسته پسرم کنار اتاق و اتوکشیهای دخترم برای شروع کار  همه نشانه ای از به پایان رسیدن روزهای کسالت بار بهار میدهد. سال نو با هیجان خانه تکانی شروع میشه و با ولوله ی خریدهای خیابانی ادامه داره تا با تمام شدن اولین روز و اولین برخوردها همه چیز تموم بشه! و بعد آغاز لحظات کشداری که فکر میکنی پایان نداره و روزهایی که آنقدر هم به توصیفهای شاعرانه نزدیک نیست. 

روزهای قبل از عید را بیشتر دوست دارم هنوز امید پایان نیافته هنوز خنکای هوا به کسالت نزدیک نشده و جریان زندگی آنقدر عرقت کرده که نمیدانی چه در پیش داری روزهای قبل از نوروز نوترند و درخشش و شکوهشون هنوز خاموش نشده روزهای قبل از سال نو کمتر دلگیرند ...

بقیه وستایلشو جمع میکنم و دائم با خودم تکرار میکنم چیزی را فراموش نکنم . فراموش نمیکنم لباسهای نو را فراموش نمیکنم خریدهای باز نشده را فراموش نمیکنم  سال نویی را که باید باز کهنه کنیم ای کاش با خاظری روشن کهنه شود...

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 19:20 توسط ف تائبی(نگار) |

دل عزیز و نفس شریفت مستعد و آراسته ی نظر الهی و انوار نامتناهی باد و خاطرت از خیالات فاسد و آرزوهای جسمانی زوال پذیر دور و منقطع و به الهامات روحانی ثابت و بمعقولات جاودانی پایدار مقرون و همت بلندت و روان روشنت بر روش جاده مستقیم و راه صواب مقصور و نفس عاقله ات بیافتن یقینیات  کامکار و زنگار شبهت از روی آیینه ی جان بکلی برخاسته و آفریدگار تعالی جده تا این معانی در ما و شما بفعل آید یار و ممد بحق محمد و آله.

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 21:24 توسط ف تائبی(نگار) |

مطالب قدیمی‌تر