X
تبلیغات
بیتوته
در دهلیز تنگ و تاریک ذهن سرگردانم 

کلام در من جاری میشود

همراه هر کلمه روشن میشوم 

کلام نور است!

با نور از دهلیر عبور میکنم!

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم فروردین 1393ساعت 23:51 توسط ف تائبی(نگار) |

حجاب چهره جان میشود غبار تنم             خوشا دمی کزین چهره پرده برفکنم! 
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعت 23:18 توسط ف تائبی(نگار) |

نه اینکه بهار رو دوست نداشته باشم نه! منم بهار رو دوست دارم و مثل خیلیها شوق بهار توی دلم چنگ میزنه. منم وقتی ساقه های خشک درخت رو که حالا تازه جوونه زده میبینم دلم زنده میشه. اصلا امسال برای اولین بار بود که از دلم گذشت شاید فصل من بهاره، چون خیلی این فصل روی من اثر میزاره مثل خیلی ها که میگند پاییز فصلمونه، شاید منظورشون اینه که خیلی عاشق پیشه هستن! در هر حال با همه جذابیتی که بهار برام داره و همیشه منو فریب میده، امسال نتونست منو به دام بکشونه! امسال از دست بهار فرار کردم، امسال از شور و شوق روییدن گریختم ، نمی خوام بهار که گذشت، تحویل سال که تموم شد و روز مرگی های همیشه که آغاز شد  و هیچ تحولی رو در خودم نتونستم بوجود بیارم با بهار قهر کنم از بهار، از سال نو طلبکار باشم. برای همین امسال نمیگم دلم روشنه، میدونم سال خوبیه! نمیگم سبزه م چقدر خوب شده اومده کاره! دیگه دوست ندارم دلخوش به این باشم که چه سالیه! و صد تا اگرهایی که همیشه بهشون دل خوش بودم و نشد! ما اصلا بهار رو درک نمیکنیم ما بهانه های زندگی رو دنبال میکنیم بهار برامون بهانه ایه که کارهایی رو بنا به عادت همیشگیمون انجام بدیم اما هیچوقت سرمون رو بالا نکردیم تا نگاه کنیم ببینیم که آیا ما هم بهاری شدیم؟ آیا ما هم از جزیره ی خشک و بی حاصلمان عبور کردیم و به رویشی دیگر و به تولدی دیگر رسیدیم یا نه؟ از سرمای زندگی به گرمای عاطفه هامان خزیدیم !؟

نمیخوام ادای روشنفکرها رو در بیارم و بهاریه دلتنگ و غمگین بنویسم نه! بهار در نفس خودش با رویش و زایش همراهه و زایش همیشه با شادی همراهه! فقط میخوام بگم بهار، فقط تماشات میکنم نه با شادی و شعف و نه به امید روزهای بهتر! بهتر و بدتر در منه نه در تو! بهار، تو سبزی اما اگر بتونم سبز بشم از تو سبزترم اما فقط اگر بتونم! 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392ساعت 23:10 توسط ف تائبی(نگار) |

نقدٍِ قدم از مخزن اسرار برآمد ،چون گنج عیان شد

خود بود که خود بر سر بازار برآمد، بر خود نگران شد

در کسوت ابریشم و پشم آمد و پنبه،  تا خلق بپوشند 

خود بر صفت جبه و دستار برآمد، لبس همه سان شد

در موسم نیسان ز سما شد سوی دریا، در کسوت قطره 

در بحر به شکل دُر شهوار برآمد ، در گوش نهان شد

در شکل بتان خواست که خود را بپرستد ،خود را بپرستید 

خود گشت بت و خود به پرستار برآمد ، خود عبد بتان شد

از بهر خود ایوان و سرا خواست که سازد، قصری زبشر ساخت 

در صورت سقف و در و دیوار برآمد ،  خود خانه و مان شد

خود بر تن خود نیش جفا زد زسر قهر، خود مرهم خود گشت

خود بر صفت مردم بیمار برآمد ،  فاتحه خوان شد

اشعار مپندار اگر چشم سِرت هست، رازیست نهفنه

آنچه به زبان از دل عطار برآمد،  این بود که آن شد

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1392ساعت 22:5 توسط ف تائبی(نگار) |


ای زمین تنگ جای آرزویم نیستی        گوی چوگان منی چوگان گویم نیستی!

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1392ساعت 19:19 توسط ف تائبی(نگار) |

صدای ابر می آید

نجوا میکند با من

                نزدیک نزدیک!

باز میکنم دریچه را

عکس ابر با من 

در چشم من ابر میبارد

باد می وزد

خیس می شوم از عکس آسمان

صدای ابر می آید

آمده نزدیک تر همراه باد 

زل زده خیره بر من

نگاه میکنم به سفیدی به ابر

محو میشوم با ابر با باد

گم می شوم در چشم آسمان!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392ساعت 10:43 توسط ف تائبی(نگار) |

"... - گفتم حال رستم و اسفندیار؟

- گفت: چنان بود که رستم از اسفندیار عاجز ماند و از خستگی سوی خانه رفت. پدرش زال پیش سیمرغ تضرعها کرد. و در سیمرغ آن خاصیت است که اگر آیینه یا مثل آن برابر سیمرغ بدارند هر دیده که در آن آیینه نگرد خیره شود. زال جوشنی از آهن ساخت چنانک جمله مصقول بود و در رستم پوشانید و خُودی مصقول بر سرش نهاد و آیینهای  مصقول بر اسبش بست. آنگه رستم را از برابر سیمرغ در میدان فرستاد اسفندیار را لازم بود در پیش رستم آمدن. چون نزدیک رسید پرتو سیمرغ بر جوشن و آیینه افتاد. از جوشن و آیینه عکس بر دیده ی اسفندیار آمد چشمش خیره شد. هیچ نمیدید. توهم کرد و پنداشت که زخمی بهر دو چشم رسید زیرا که دگران ندیده بود. از اسب در افتاد و به دست رستم هلاک شد. پنداری آن دوپاره گز که حکایت کنند دو پر سیمرغ بود." 

                                                                                                         برگرفته از " عقل سرخ "

                                                                                      شیخ اشراق "شهاب الدین سهروردی"  

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1392ساعت 22:48 توسط ف تائبی(نگار) |

از جمادی مُردم و نامی شدم

وز نما مُردم به ‌حیوان سرزدم

مُردم از حیوانی و آدم شدم

پس چه ترسم؟ کی ز مردن کم شدم؟

حمله دیگر بمیرم از بشر

تا برآرم از ملائک بال و پر

وز ملک هم بایدم جستن ز جو

کل شیء هالک الا وجهه

بار دیگر از ملک پران شوم

آنچه اندر وهم ناید آن شوم

پس عدم گردم عدم چو ارغنون

گویدم کانا الیه راجعون

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392ساعت 22:27 توسط ف تائبی(نگار) |

یک هفته ای میشه که هوا ابریه یک هفته ای میشه که برف میباره اولش که برف شروع میشه یه شادی عجیبی با خودش میاره دلت میخواد بری کوچه و خیابون و زیر سکوت برف راه بری. خیابون ساکت و خاموشه هر طرف که میری سکوت عجیبیه! انگار این سفیدی و پاکی با خودش قداست هم اورده که اینهمه همه آروم و آهسته قدم برمیدارند اما کم کم چند روز که میگذره و ابرها دست از سر شهر برنمیدارند. برفها موندگار میشند و یخ توی خیابون با سماجت هر لحظه تو رو سر میده روی زمین. یاکریم ها روی لبه ایوون خودشونو نشون میدند و قارقار کلاغها رو بیشتر از همیشه میشنوی.  و خورشید رو میبینی که زیر ایر چطور با نفسهای تنگش حرکت میکنه دلت میگیره و میگی کاش دیگه نباره! کاش ابرها زودتر برند کاش بازم خورشید سایه شو بندازه رو سرمون و کاش ...

اگرچه برف رو خیلی دوست دارم و دانه های قشنگشو وقتی همه جا رو سفید میکنه ولی این سرما تا پشت در خونه اومده و مارو دنبال میکنه اجازه نمیده از خونه خارج بشی اجازه نمیده کمی پنجره رو باز کنی و اجازه نمیده آهی بکشی چرا که سرما آهت رو هم منجمد کرده. دیروز که از بیرون اومدم پاهام یخ زده بود و دستکشهام خیس خیس لباسامو کندم و کنار شوفاژ چند دقیقه ای نشستم گرما کم کم از نوک انگشتهام شروع به حرکت کرد و چیزی زنده و گرم توی رگهام جاری شد! گرما زندگیه و سرما مرگ!

 منتظر میموم تا ابرها برند. منتظر میمونم تا هوا تازه بشه! منتظر خورشید منتظر گرما منتظر روزی نو روزی که صدای پرنده ها از روی درختها بیاد میمونم....

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392ساعت 12:5 توسط ف تائبی(نگار) |

باد شدید بود انقدر که انگار از جا بلندمان میکرد. مثل دو سال پیش همان وقتی که تو را به خاک سپردیم و تنهایت رها کردیم. امروز هم مثل همان روز بود سرد سوزناک و بی تاب ... امروز هم بعد از دو سال فراق باز به سر خاکت آمدیم و باز تو ما را هل میدادی به سمت دیگری انگار میخواستی یادآوری کنی فاصله بین شهر زنده ها و شهر خاموشان را! برای دومین بار ساگرد جدایی تورا جشن گرفتیم چه رسم عجیبی دارند آدما به جای اینکه سالگرد تولد را جشن بگیرند سالگرد مرگ را یادآوری میکنند چه یادآوری دردناکی و چه مراسم بی جایی! به یاد میاورم روزی که رفتی روزی که در زمین دیگری تنهایت گذاشتیم و روزی که باد ما را دور میکرد ار سر خاکت دور میکرد باد ما را از تو از سنگت و از نامت  از قامت بلندت که دیگر در بین ما نیست. به یاد می آورم روزهای سیاه خانه بعد از رفتنت را خانه تاریک بود و بی صدا خانه خاموش بود همه بودنددور هم مینشستیم  و غذا میخوردیم اما هیچکس به دیگری نگاه نمیکرد سرها پایین بود و در سکوت از کنار هم عبور میکرد. گاهی یکهو دلم فرو میریخت انگار تو بودی که از گوشه ای بی صدا میرفتی و دوباره خواهرم یا برادرم میگفت انگار بابا اونجا ایستاده بود. روزهای رفتنت فراموش شدنی نیست اما ایکاش ما روز آمدنت را دور هم جمع میشدیم تا خاطرات شادیت مرور میشد پدر نه خاطرات اندوهناک رفتنت!  بهمن رنگ دیکری گرفت برایم پدر بعد از رفتن تو!

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1392ساعت 23:30 توسط ف تائبی(نگار) |

مطالب قدیمی‌تر